برگردان به زبان ساده
رفتی و شوری به جان ناتوان انداختی
آمدی و آتشی در خان و مان انداختی
هوش مصنوعی: تو رفتی و دلم را پر از احساس و هیجان کردی، و وقتی برگشتی، آتش عشق و دلتنگی را در دل و زندگیام روشن کردی.
ناوک اندازان چشمت هر طرف در جلوه اند
تا چو ابرو بر سر بازو کمان انداختی
هوش مصنوعی: چشمان تو مانند تیراندازانی هستند که هر طرف را با زیبایی خود مورد هدف قرار میدهند، تا زمانی که ابروهایت را به زیبایی بر روی بازوی کمان میگذاری.
مهربانیها نمودی اول و آخر چو شمع
شعله بیدادیی در مغز جان انداختی
هوش مصنوعی: تو در آغاز و انجام مهربانیهای بسیاری از خود نشان دادی، مانند شمعی که در برابر آتش میدرخشد و گرما و نورش را به اطراف پخش میکند، و با این کار، اثر عمیقی در روح و جانم بجا گذاشتی.
از خجالت چون کمان مشکل که سر بالا کنم
تا مرا دور از نظر همچون نشان انداختی
هوش مصنوعی: وقتی از خجالت دلم میگیرد، مانند کمانی که نمیتوانم سر خود را بالا کنم. تو مرا به گونهای کنار گذاشتهای که دور از نگاهها باشم و فراموش شوم.
عندلیبان از سیه بختی همه خون می خورند
برگ گل را تا ز سنبل سایه بان انداختی
هوش مصنوعی: پرندگان، به خاطر بدبیاری خود، همگی از گلها قطره قطره خون میریزند، تا زمانی که سایه سنبل بر سرشان بیفتد.
آتشم در جان زدی و از نظر غائب شدی
تشنه ام کردی و در ریگ روان انداختی
هوش مصنوعی: تو با آتش عشق در جانم نفوذ کردی و ناگهان از دیدم پنهان شدی. با این حال، من را تشنه نگه داشتی و در بیابان محنت و مشکلات رها کردی.
لطف ها کردی و افگندی به یکبار از نظر
از زمین برداشتی وز آسمان انداختی
هوش مصنوعی: تو با مهربانیهایت و با یک حرکت، مرا از زمین بردی و به آسمان پرتاب کردی.
بوی پیراهن که بودی نور چشم اهل دل
آتشی کردی به جان کاروان انداختی
هوش مصنوعی: بوی پیراهن تو مانند نوری برای دلهای پاک بود و با وجود تو، شوری در جان مسافران ایجاد کردی.
زهر خندی کردی و بنیاد عالم سوختی
این چه شوری بود از آن لب در جهان انداختی
هوش مصنوعی: تو با خندهات دنیا را به آتش کشیدی، این چه موجی بود که از لبانت در جهان ایجاد کردی؟
گفته بودی دوش خواهم ریخت خون سیدا
خود یقین کردی و ما را در گمان انداختی
هوش مصنوعی: تو به من گفتی که شب گذشته خون سیدا را میریزم، و تو خود به این موضوع یقین کردهای و ما را در شک و تردید قرار دادی.