شمارهٔ ۹
مجذوب تبریزی
»
دیوان اشعار
»
غزلیات
»
شمارهٔ ۹
روزی که فلک در خم چوگان تو گردد
باید دو جهان عرصه میدان تو گردد
خورشید جهانگیر شود نقش نگینت
چون دوش فلک تخت سلیمان تو گردد
بیدار شود فتنه غوغای قیامت
تا در دو جهان شحنه و دیوان تو گردد
ترک قدرانداز قضا همچو قیامت
باید همه جا از پی جولان تو گردد
خورشید قیامت که زوالش نتوان یافت
آرامگهش مشرق ایوان تو گردد
در بندگیت هر که قدیم است همان است
مریخ همان بنده فرمان تو گردد
از راز دل خصم که چون آتش خار است
آگاه مگر برگه پیکان تو گردد
عیسی که شمرده است غنیمت دم خود را
میخواست که تا حشر ثناخوان تو گردد
خضر از طلب چشمه حیوان نکشد دست
تا باز جوان از لب خندان تو گردد
ناچار فلک دامن گسترده بچیند
روزی که پر از نعمت احسان تو گردد
بردار نقاب از رخ و بنمای به خورشید
تا از دل و جان واله و حیران تو گردد
مجذوب تو نوروز و شب عید نداند
آن روز کند عید که قربان تو گردد
شمارهٔ ۸: مژده ای دل پیک جانان میرسد
شمارهٔ ۱۰: جلوهای از قامتش تا دل تمنا میکند
اطلاعات
وزن:
مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری:
غزل
منبع اولیه:
امیر لطف زمان
تعداد ابیات:
12
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.