شمارهٔ ۵۹
مجذوب تبریزی
»
دیوان اشعار
»
غزلیات
»
شمارهٔ ۵۹
ای خوش آن ساعت که یارم از سفر پیدا شود
دیده بختم به روی صبح دولت وا شود
صبح دولت روز عشرت چشم روشن روی باز
باز یک جا بر رخم درهای رحمت وا شود
گنج بادآورد آن باشد که سازم خویش را
من سرا پا چشم و یار از گرد ره پیدا شود
از برای فال میبوسم لب پیمانه را
تا لب لعلت تلافیها اگر یک جا شود
شادی کونین را یک جا به کام دل کنم
تا لب لعل تو هم روزی به کام ما شود
در خم افلاک از آن شادم که در روز حساب
بار اول این گره از کار مردم وا شود
ساقیا چون حشر هر کس با رفیق و یار اوست
می بده تا حشر من با ساغر و مینا شود
غصه دنیا به قدر مال دنیا میدهند
کام عشرت خواجه را تلخ است اگر دریا شود
تا نباشد همت عالی و استغنای طبع
هر نگاهی کی حریف عشوه دنیا شود
میتواند چشم از عیب و زبان از خبث بست
هر که چون مجذوب ما بر عیب خود بینا شود
کو خوش آوازی که خواند این غزل را در عراق
تا ز هر بیتش دل کوه کوه از جا شود
شمارهٔ ۵۸: کام دل غیر از کجا بدهد
شمارهٔ ۶۰: کی وعدههای لعل تو از یاد میرود
اطلاعات
وزن:
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
قالب شعری:
غزل
منبع اولیه:
امیر لطف زمان
تعداد ابیات:
11
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.