شمارهٔ ۱۳۳
مجذوب تبریزی
»
دیوان اشعار
»
غزلیات
»
شمارهٔ ۱۳۳
سر نپیچم دامنش هر چند دیر آید به کف
سودهام برآستانش سر مرا بس این شرف
می بده ساقی که آمد یار و شوق از کار رفت
چون دل خون گشتهام در خویش گنجد از شعف
گفتمش بنشین دمی گفتا تواضع بر کنار
گفتمش جان پیشکش گفتا تکلف برطرف
گفتمش راه وفا دور است گفتا لاتنم
گفتمش خوبان جفاکارند گفتا لاتخف
تا نشد ابر کرم چون چشم عاشق قطرهبار
گوهر غلتان نشد در یتیمش در صدف
سر به صحرا ده تو هم این عقل دوراندیش را
تا جنون درها گشاید بر رخت از هر طرف
خودپرستان را به آدم هیچ نسبت نیست نیست
با پدر هم سرکشند این جاهلان ناخلف
چشم بربند از حریصانی که با صد اضطراب
چشم بر گوی طلا دوزند مانند کشف
رو گدای پادشاهی شو که با صد احتشام
روز حشرت با کریمان جا دهد در پیش صف
گر به تحسینی دل مجذوب را آری به دست
مطلبت را از دم پاکان دهد شاه نجف
شمارهٔ ۱۳۲: صبحدم چون خسرو خاور کشد تیغ از غلاف
شمارهٔ ۱۳۴: سر مه دیده شد از آمدنت کرد طریق
اطلاعات
وزن:
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
قالب شعری:
غزل
منبع اولیه:
امیر لطف زمان
تعداد ابیات:
10
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.