شمارهٔ ۱۱۲
مجذوب تبریزی
»
دیوان اشعار
»
غزلیات
»
شمارهٔ ۱۱۲
دلربایی که به جز لطف نباشد کارش
صبر کن صبر که لطف است یقین آزارش
روشن آن چشم که یارش نگذارد از چشم
خرم آن دل که هوادار بود دلدارش
آن مفرح که هلاک طلبش خضر بود
چون مسیحا نشود از دل و جان بیمارش
یار ما عاشق آیینه معشوق نماست
دل صافی اگرت هست بکن در کارش
کی ز رخساره به یک سو فکند برقع ناز
تا مقابل نشود چشم و دل بیدارش
صافدل ناشده بیجا نشوی منکر عشق
کیمیا گر چه نهای هرزه مکن انکارش
راشک از سفر مملکتی میآید
که تهی دست غنیتر شود از بازارش
آن چه بندد دهن خصم زبان خوش توست
هر که افسون بودش حفظه چه بیم از مارش
خاکساری نه حصاریست که آید به نظر
سایه بر تارک گردون فکند دیوارش
تو همین معجر و دستار ز هم فرق مکن
مرد آن است که مردانه بود اقرارش
باز مجذوب به رویت در دلناله گشود
کار میآید از او هان نکنی بیکارش
شمارهٔ ۱۱۱: بیار ساقی از آن آفت خمار و عبوس
شمارهٔ ۱۱۳: تا دلم را کند سرای خودش
اطلاعات
وزن:
فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری:
غزل
منبع اولیه:
امیر لطف زمان
تعداد ابیات:
11
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.