برگردان به زبان ساده
دیده تا رخساره دلدار را دیدن گرفت
جان ز فیض روی آن مه روی پروردن گرفت
هوش مصنوعی: چشمم به چهره محبوبم افتاد و جانم از زیبایی صورت آن ماهروی دلربا سرشار شد.
آفتاب لایزالی برد پی در شرق و غرب
دل که در آغوش جان این ماه پروردن گرفت
هوش مصنوعی: خورشید جاودان در حال حرکت به سمت شرق و غرب است و دل من که در آغوش روح خود قرار دارد، به مانند ماهی پرورش یافته، تحت تأثیر این نور قرار میگیرد.
بسکه در خودعاشق است آن آفتاب مه لقا
بوسه از لعل لب و رخسار او چیدن گرفت
هوش مصنوعی: آن چنان آفتاب مهرازی در عشق خود غرق است که بوسههایی از لب و چهرهاش میچینند.
از میان برخواستم تا آمدم اندر کنار
شب دلم با او یکی شد ترک ما و من گرفت
هوش مصنوعی: از جایی برخاستم و به کنار شب آمدم. در آنجا دل من با او یکی شد و فاصله بین ما و او از بین رفت.
جان درآمد در خم زلفش بعیاری شبی
دل دلیری کرد در شب ترک ترسیدن گرفت
هوش مصنوعی: جانم در پیچ زلف او آواره شد و شبی دل شجاعی از خود نشان داد و در دل شب، از ترس از ترک، هیچ نترسید.
تا بدیدم خنده لعل لب یاقوت رنگ
جن برای قوت روح از دیده خونخوردن گرفت
هوش مصنوعی: وقتی خنده لعل لب یاقوتی او را دیدم، برای تقویت روح، چشمانم از اشک پر شد و به حالتی غمگین درآمد.
سوختم در پیش شمع روی او پروانه وار
کز دم ما آتش اندر جان مرد و زن گرفت
هوش مصنوعی: در کنار شمعی که زیبایی او را به تصویر میکشد، مانند پروانهای سوختم. این آتش که از نفس من برخاسته، به جان مردان و زنان نیز نفوذ کرده و آنها را تحت تاثیر قرار داده است.
از فغان و آه ما دوشینه در صحن چمن
مرغ شبخوان از درخت خویش نالیدن گرفت
هوش مصنوعی: از صدای ناله و گریه ما، دیروز در باغ، مرغ شبخوان از درخت خود ناله کرد.
یوسف روحم که در زندان جسم افتاده بود
شد بتخت مصر دل خوش ترک چاه تن گرفت
هوش مصنوعی: روح من که درگیر اسارت جسم بود، اکنون به آرامش و مقام والایی در مصر رسیده و از چاه تن رهایی یافته است.
چون نسیم آنگل رو یافتم در بوستان
بلبل روحم روان در باغ پریدن گرفت
هوش مصنوعی: وقتی نسیم بهاری را در باغ حس کردم، احساس کردم که روح من مانند بلبل در حال پرواز در میان گلهاست.
کوهیا پرواز کن بر آسمان چون آفتاب
تا نگویندت که او در خاکدان مسکن گرفت
هوش مصنوعی: پرنده، بال و پر بزن و به آسمان پرواز کن مثل آفتاب، تا کسی نتواند بگوید تو در خاک و زمین ساکن هستی.