برگردان به زبان ساده
رسید باد صبا تازه کرد جان مرا
نهفته داد به من بوی دلستان مرا
هوش مصنوعی: نسیم صبحگاهی جان مرا تازه کرد و بوی محبوبم را به من هدیه داد.
بخفت نرگس و فریاد کم کن، ای بلبل
کنون که خواب گرفته است ناتوان مرا
هوش مصنوعی: ای بلبل، وقتی که نرگس خوابش برده و خواب آلود است، کمی از صدای خود کم کن و فریاد نزنین، چون دل ناتوان من اکنون در آغوش خواب است.
صبا سواد چمن را چو نسخه کرد بر آب
به گل نمود که بنگر خط روان مرا
هوش مصنوعی: نسیم صبحگاهی، با خط زیبای خود چمن را به تصویر کشید و به آب نشان داد که بنگر چگونه نوشتهام به صورت روان و زیبا.
مرا گذر به گلستان بس است، لیک چه سود
که سوی من گذری نیست گلستان مرا
هوش مصنوعی: من به گلستانی که در آن زیبایی و صفا هست، دسترسی دارم، اما چه فایده که کسی به سراغ من نمیآید و مرا در این زیبایی شریک نمیسازد.
گمان همی بردم کز فراق او بزیم
غم نهفته یقین میکند گمان مرا
هوش مصنوعی: من گمان میکردم که با دوری او، دیگر غم و اندوهی نخواهم داشت، اما حالا میبینم که این گمانم تنها یک خیال بوده است و غم در دل من باقی مانده.
نشان نماند ز نقشم، کجاست عارض او
که در کشد قلم این نقش بینشان مرا
هوش مصنوعی: در این بیت شاعر به فقدان اثر و نشانهای از خود اشاره میکند و میگوید که چهره محبوبش چنان است که توانسته است تمام آثار او را محو کند. به عبارتی، زیبایی و حضور آن معشوق باعث شده تا هیچ trace و نشانی از او باقی نماند.
فغان من ز کجا بشنود به گوش آن شوخ
که خود نمیشنود گوش من فغان مرا
هوش مصنوعی: ناله و شکایتم از کجا به گوش آن معشوق میرسد، در حالی که خود او صدای مرا نمیشنود.
پرید جانب او مرغ روح و با من گفت
که من شدم، تو نگه دار آشیان مرا
هوش مصنوعی: پرنده روح به سوی او پرواز کرد و به من گفت که من به دیاری دیگر رفتهام، تو مراقب خانهام باش.
خوش آن دمی که در آید سپیدهدم ز درم
پر از ستاره و مه ساخت خانمان مرا
هوش مصنوعی: لحظهای خوشایند است که در سپیدهدم، در ورودی خانهام پر از ستارهها و ماه باشد و این زیباییها خانهام را به طرز دلپذیری تزئین کند.
سرم برید و به دستم نهاد و راه نمود
که خیز و زو سر خود گیر و بخش جان مرا
هوش مصنوعی: سرم را بریدند و به دستم دادند و به من گفتند که برخیز و سر خود را بگیر و جان مرا رها کن.
نهاد بر لب من لب، نماند جای سخن
که مهر کرد به انگشتری دهان مرا
هوش مصنوعی: لبی که بر لب من نهاد، دیگر جایی برای حرف زدن نماند، چرا که با انگشتری مهر بر دهانم گذاشت.
رو، ای صبا و بگو سرو رفته را، باز آی
به نوبهار بدل کن یکی خزان مرا
هوش مصنوعی: ای نسیم، برو و به سرو بگو که بازگردد. بهار را به یاد من بیاورد و حال و هوای خزانم را تغییر دهد.
اسیر زلف ویم با خودم ببر، ای باد
وگرنه زاغ برد با تو استخوان مرا
هوش مصنوعی: ای باد، تو را به زلف معشوقهام میسپارم و میخواهم که مرا با خود ببر، وگرنه اگر زاغ مرا ببیند، استخوان من را خواهد برد.
ز رفتن تو به جان آمدم، نمیدانم
که رفتنت ز کجا خاست بهر جان مرا
هوش مصنوعی: از زمانی که تو رفتی، به شدت ناراحت و دلشکسته شدم. نمیدانم که دلتنگی و جدایی من از کجا آغاز شده است و چه دلیلی دارد.
دل شکستهٔ خسرو به جانب تو شتافت
غریب نیست، نگه دار میهمان مرا
هوش مصنوعی: دل شکسته خسرو به سوی تو حرکت کرد، چیزی عجیب نیست؛ لطفاً از مهمان من محافظت کن.