برگردان به زبان ساده
جانا، به پرسش یاد کن روزی من گم بوده را
آخر به رحمت باز کن آن چشم خواب آلوده را
هوش مصنوعی: عزیزم، روزی را به یاد بیاور که من گم شده بودم. لطفاً با رحمت خود، آن چشمان خواب آلود را دوباره به راه بازگردان.
ناخوانده سویت آمدم، ناگفته رفتی از برم
یعنی سیاست این بود فرمان نافرموده را
هوش مصنوعی: به سوی تو آمدم بدون اینکه کلامی بگویم، اما تو بدون گفتن چیزی از نزد من رفتی. این نشاندهنده این است که سیاست اینگونه است و گاهی اوقات باید بدون اعلام قبلی اقدام کرد.
رفتی همانا وه که من زنده بمانم در غمت
یارب، کجا یابم دگر آن صبر وقتی بوده را
هوش مصنوعی: تو رفتی و حالا من باید در غم تو زندگی کنم. خدای من، کجا میتوانم آن صبر قدیمی را دوباره پیدا کنم؟
باز آی و بنشین ساعتی، آخر چه کم خواهد شدن
گر شاد گردانی دمی یاران غم فرموده را
هوش مصنوعی: برگرد و کمی در کنار ما بمان، چه ضرری دارد اگر یک لحظه دوستان غمگین را شاد کنی؟
کشتی مرا و نیستم غم جز غم نادیدنت
گر می توانی باز بخش این جان نابخشوده را
هوش مصنوعی: کشتی من را در دریای غم غرق کرده و تنها غم من، دوری توست. اگر میتوانی، این جان بیرحم را نجات بده.
ناصح به ترک گلرخان تا چند پندم می دهی
چون خارخارم به نشد، بگذار این بیهوده را
هوش مصنوعی: ناصح، تا کی به من نصیحت میکنی که از زیباییها دوری کنم؟ وقتی که من مانند خار خاردار شدم و این درد بی فایده است، پس بگذار این حرفها را کنار بگذاریم.
پیموده ساقی در قدح بیهوشی عشاق را
گویی فزون با بنده داد آن ساغر پیموده را
هوش مصنوعی: ساقی با پر کردن جام، حالت بیخود و مستی را در عاشقان بیشتر کرده و به نظر میرسد که با این کار، به بندهاش نیز آن جام پر از شراب را داده است.
دستی بسودم بر لبت، تلخی بگفتی چیست این؟
کز زهر دادی چاشنی چندین نبات سوده را
هوش مصنوعی: دستم را به سوی لبت دراز کردم و از تو پرسیدم که این تلخی چیست؟ زیرا تو زهر را با شیرینی های مختلف کهنهای که به من دادی، ترکیب کردهای.
سودای خسرو هر شبی پایان ندارد هیچ گه
آخر گره بر زن یکی آن جعد ناپیموده را
هوش مصنوعی: خسرو هر شب به یاد معشوقش فکر و خیالی دارد که هیچگاه به پایان نمیرسد و نمیتواند از آن دل بکند. او همچنان به زیباییهای او و ویژگیهای خاصش فکر میکند.