برگردان به زبان ساده
می نیاید چشم من بر آستان او گذر
دولت دستی که دارد در میان او گذر
هوش مصنوعی: چشم من نمیتواند به درگاه او نظر کند، زیرا که ای کاش دستی را که در میان اوست، نصیب من میکردند.
باد هر دم تازه تر نوروز عمرش، گر چه هست
بلبل محروم را در بوستان او گذر
هوش مصنوعی: هر لحظه از عمر انسان مانند روز نو و تازه است، اما بلبل که از زیباییهای عالم محروم است، نمیتواند از این بهار و تماشای گلها لذت ببرد.
ناوک مهرش گذشت و ای قدر، روزی نکرد
این قدر اندر دل نامهربان او گذر
هوش مصنوعی: عشق و محبت او گذشت، اما افسوس که هیچ یک از روزها بر دل بیرحم او تاثیری نداشت.
او به دشنام و مرا بهر زبانش افسون، ازآنک
حیف باشد چون منی را بر زبان او گذر
هوش مصنوعی: او با دشنام میگوید و من را با کلماتش مسحور کرده است، زیرا نادرست است که کسی مانند من، مورد خطاب او قرار گیرد.
سرگذشتی باز گویی از دل من زینهار
ای صبا، گرافتدت روزی به جان او گذر
هوش مصنوعی: ای نسیم، اگر روزی به جان او برسی، داستانی از دل من برایش بگو که این دل ماجراهایی دارد.
چون رود جان شهیدان بر فلک، جان مرا
کشته اویم مباد از آستان او گذر
هوش مصنوعی: چون روح شهیدان به آسمان میرود، من هم در عشق او جانم را فدای او میکنم و نخواهم گذاشت که از درگاهش عبور کنم.
عشق، بس ناخوش بلایی لیکن ار بوسی زمن
خاک او خوش، کاین بلا دارد ز جان او گذر
هوش مصنوعی: عشق، حالتی بسیار سخت و دردناک دارد، اما اگر بوسهای از من بر خاک او باشد، این درد و بلا برای من ارزشمند و دوستداشتنی است؛ زیرا این درد از جان او عبور کرده است.
جان من از صبر می پرسی ،دل ما را بپرس
زانکه این معنی ندارد در کمان او گذر
هوش مصنوعی: اگر میخواهی از حال و روز من باخبر شوی، بهتر است به دل ما نگاهی بیندازی، زیرا صبر من معنی خاصی ندارد وقتی که تیر محبتش به قلبم نشسته است.
هر شبی کاندر دل خسرو گذشتی شب نخفت
کرد گویی ناوکی در استخوان او گذر
هوش مصنوعی: هر شب که تو در دل خسرو حضور داشتی، او خوابش نمیبرد، انگار که نیشتی بر استخوانش رفته باشد.