برگردان به زبان ساده
نه به دستگاه شهنشهی، نه به خوبیت ضرری رسد
که ز ترک چشم ستمگرت، نگهی به خونجگری رسد
هوش مصنوعی: نه سلطنت و قدرت شاهانه، نه زیبایی و خوشگلی آسیبی به من نمیزند؛ فقط از این که از چشم ظالم تو دور شدهام، گاهی نگاهی به من میاندازد که مثل زخم بر دل است.
چه که هم تو زخمی و مرهمی، به وجود محتضرم همی،
چه خوش است زآمدنت دمی، خبری به محتضری رسد
هوش مصنوعی: تو هم زخمی هستی و هم مرهم، در حالتی هستم که به سختی به پایان میرسد. چه خوب است که لحظهای از آمدنت خبری به من برسد.
صنما، مها، چه نکو بود، که محبت از دو طرف کشد
ز من آه بوالعجبی رود، ز تو پیک ناموری رسد
هوش مصنوعی: ای محبوب، چه خوب است که محبت از هر دو طرف جاری باشد، زیرا از دل من آه و حسرت برمیخیزد و از سوی تو پیامهای خوبی به دیگران میرسد.
دل و جان و سر به طبق نهم، که نثار مقدمش آورم
ز قدوم قاصد محترم، ز تو گر به من خبری رسد
هوش مصنوعی: دل و جان و سر خود را فدای او میکنم، زیرا میخواهم از قدم نخستین پیامآور باارزش او به احترام پیشکش کنم. اگر از تو خبری به من برسد.
تو که شعله خوی و ستمگری، به دو رُخ، دو خرمن آذری
ز چه غم خوری، که به خرمنی، ز نگاه تو شرری رسد
هوش مصنوعی: تو که با طبیعتی ستمگر و آتشین هستی، چه غم داری از اینکه دو عالم را به دو بخش تقسیم کردهای؟ وقتی نگاه تو میتواند بر یک خرمن آتش بزند، پس چه اهمیتی دارد.
بشنو ز افسر مبتلا، برسان سلام و نیاز ما
به مقیم درگهش ای صبا، گذرت اگر سحری رسد
هوش مصنوعی: از افسر دردمند بشنو، سلام و درخواست ما را به کسی که در آن مکان ساکن است برسان، ای نسیم، اگر در صبح زود گذرت به آنجا افتاد.
به خدنگ غمزهات ای جوان، همه جان و تن سپرم از آن
که به پیکر من خسته جان، نه به سینه دگری رسد
هوش مصنوعی: ای جوان با نگاه دلربایت، تمام وجودم را تقدیم میکنم، زیرا این دل در بدن خستهام، جز به تو هیچکس را نمیبیند.