برگردان به زبان ساده
میآشام غمت پیمانه و ساغر نمیدارد
به جز تبخاله بر لب ساغر دیگر نمیدارد
هوش مصنوعی: من از غم تو مینوشم و جز گلابی از اشک، چیزی دیگر در جام نمیبینم.
ندانم از خدا برگشته مژگانت چه میخواهد
که سر از سجده محراب ابرو برنمیدارد
هوش مصنوعی: نمیدانم چشمانت که به سوی خدا برمیگردند، چه خواستهای دارند که از سجده و عبادت فاصله نمیگیرند و به سمت ابرویی که مانند محراب است، نمینگرند.
تو بیپروا درون دل، ولی از حال او غافل
که آتش آگهی از سوزش مجمر نمیدارد
هوش مصنوعی: تو با بیتوجهی در دل خود جا داری، اما از احوال او بیخبر هستی، در حالی که آتش آگاهی از درد او به سادگی نمیتواند نشان دهد.
کنم از هر نگاهت مستی دیگر چه بزمست این
کسی صد رنگ می ای شوخ در ساغر نمیدارد
هوش مصنوعی: از هر نگاهی به تو، حالتی تازه و سرمستی به من دست میدهد. این چه محفل شادی است که تو، ای شوخ، در لیوانی پر از رنگهای مختلف، همواره حضور داری و مرا تحت تاثیر قرار میدهی؟
چو نقش پا ندارد بستم بالین به کنج غم
که از سر در گریبانی تن ما سر نمیدارد
هوش مصنوعی: وقتی نشانی از کسی نیست، در گوشهای از غم آرام میگیرم؛ زیرا از شدت غم، بدن ما نمیتواند سر زیر لباسش پنهان کند.
متاع صبر و آرام از دلم جستی، عجب از تو
نمیدانی که گلخن غیر خاکستر نمیدارد
هوش مصنوعی: من به آرامش و صبر خود را از دست دادم و تو نمیدانی که جایی که دچار درد و رنج هست، جز خرابی و خاکستر چیزی ندارد.
سرت گردم مگردان اینچنین یکباره محرومم
که دارد سایهای سرو سهی گر بر نمیدارد
هوش مصنوعی: عزیزم، تو را به خاطر دارم و نمیخواهم از تو دور شوم. اینطور ناگهانی از من رو برگردان که با این کار، من از محبت و سایهات محروم میشوم. گرچه تنِ تو همچون سرو بلند و زیبایی است، اما نبودن تو برایم سخت است.
من بیکس هلاک گرمی داغ جنون گردم
که تا شد پاسبانم چشم، از من بر نمیدارد
هوش مصنوعی: من اگر در آتش احساسات و جنون خود بسوزم و کسی را نداشته باشم که از من حمایت کند، تنها دلیل زندهبودنم این است که چشمان آن کسی که برایش ارزش قائلم، همیشه مرا زیر نظر دارد و از من دور نمیشود.
کلیم از شعر رنگین نیست بیت ساده میگوید
عروس تنگدستان بیش ازین زیور نمیدارد
هوش مصنوعی: کلیم به خاطر سادگی شعرش میگوید که عروسها در خانوادههای کمدرآمد، زیباییهای بیشتری از این را ندارند و تنها زینتهای اندکی دارند.