برگردان به زبان ساده
چو ماه من سفری شد وطن نمی خواهم
وطن چه چیز بود زیستن نمی خواهم
هوش مصنوعی: وقتی که ماه من سفر کرد، دیگر برایم وطن اهمیتی ندارد. وطن چه چیزی است وقتی که زندگی را نمیخواهم؟
حجاب جان من آمد بدن ز صحبت او
مرا بس است همین جان بدن نمی خواهم
هوش مصنوعی: من از صحبت او به اندازهای روح و جان پیدا کردهام که دیگر نیازی به بدن ندارم. این روح من کافی است و دیگر به جسم نیاز ندارم.
ز خواهش دل خود دادمش خبر گفتا
چه سود خواستن تو چو من نمی خواهم
هوش مصنوعی: من به دل خود خبر دادم و از او خواستم چیزی را، اما او گفت چه فایدهای دارد که تو بخواهی در حالی که من خواستهات را نمیخواهم.
نماند در سر من جز هوای آن سر کوی
طواف گلشن و گشت چمن نمی خواهم
هوش مصنوعی: در ذهن من هیچ چیزی جز آرزوی آن کوچه و محله باقی نمانده است؛ نه چیزی از بوی خوش گلها و نه زیبایی باغها برایم اهمیت دارد.
چنان برآن تن نازک همی برم غیرت
که دیدنش به ته پیرهن نمی خواهم
هوش مصنوعی: احساس غیرتی که به آن جسم نازک دارم به حدی است که حتی نمیخواهم او را از زیر پیراهن مشاهده کنم.
ز بس بود کف پایش لطیف گاه خرام
رسیدنش به گل و نسترن نمی خواهم
هوش مصنوعی: به دلیل لطافت بسیار کف پای او، هرگاه که میخزد، انگار که به گل و نسترن قدم میگذارد و من نمیخواهم این لحظه را از دست بدهم.
ببند لب ز غزل جامیا که سر غمش
ترانه گشته به هر انجمن نمی خواهم
هوش مصنوعی: سکوت کن و از عشق سخن نگو، زیرا غم او تبدیل به آهنگی شده که در هر جمعی به گوش میرسد و من دیگر نمیخواهم به آن اشارهای داشته باشم.