برگردان به زبان ساده
بازم اندیشه یاری ست که گفتن نتوان
بر دل از وی غم و باریست که گفتن نتوان
هوش مصنوعی: فکر میکنم باز هم دربارهی یاری صحبت میکنم که نمیتوانم غم و نگاهم را نسبت به او بیان کنم و این درد و بار سنگین را نیز نمیتوانم به زبان بیاورم.
دل وحشی که نشد رام کسی وه که کنون
صید فتراک سواریست که گفتن نتوان
هوش مصنوعی: دل سرکش و آزاد که هیچ کس نتوانسته آن را آرام کند، اکنون به دام افتاده است. این وضعی است شبیه به سوارکاری که توانایی بیان وضعیتش را ندارد.
گر به خونابه برون نقش و نگار است چه باک
که درون نقش و نگاری ست که گفتن نتوان
هوش مصنوعی: اگر در خون و رنج نیز آثار زیبا وجود داشته باشد، نگران نباش که در درون، زیباییهایی هست که بیانکردنی نیستند.
صید چشمت به دلیری نرهد کان آهو
آن چنان شیر شکاری ست که گفتن نتوان
هوش مصنوعی: چشمان تو مانند صید پرجرأت و شجاعی هستند، زیرا این آهو به قدری زیبا و جذاب است که وصف کردنش دشوار است.
گر شدم مست جمالت چه عجب کین گل نو
از کهن باغ بهاری ست که گفتن نتوان
هوش مصنوعی: اگر از زیبایی تو مست شوم، چه عجیب است؟ زیرا این گل تازه از باغ قدیمی بهار است و هیچکس نمیتواند دربارهاش صحبت کند.
سخنت معجز از آنست که این حرف شگرف
از لب نکته گذاری ست که گفتن نتوان
هوش مصنوعی: صحبت تو به قدری زیبا و شگفتانگیز است که تنها کسی که توانایی بیان چنین حرفی را دارد، شخص زیرک و نکته سنجی است که نمیتواند آن را به راحتی بگوید.
چند پرسید ز جامی که بگو یار تو کیست
گلرخی لاله عذاری ست که گفتن نتوان
هوش مصنوعی: چند بار از جام پرسید که یار تو کیست، و او جواب داد که گلروی زیبا و با طراوتی است که نمیتوان به وصف او سخن گفت.