برگردان به زبان ساده
در سر زلف تو ای دوست چه شرهاست که نیست
در دهان نمکینت چه نمکهاست که نیست
هوش مصنوعی: در شَعرِ تو ای دوست، چه مشکلات و پیچیدگیهایی وجود دارد که در زبان شیرین و دلنشین تو نیست.
در غم هجر تو ای سرور خوبان جهان
در کدامین دل و جان خون جگرهاست که نیست
هوش مصنوعی: در غم جدایی تو، ای بهترین و زیباترین عالم، در کدام دل و جان، دلهایی که پر از درد و رنج هستند، وجود دارد که هنوز خون جگر نریخته باشد؟
در کمال رخ تو نسخهٔ جان میبینم
از دعای من مسکین چه اثرهاست که نیست
هوش مصنوعی: من در زیبایی چهرهات نشانههایی از روح و جان خودم را مشاهده میکنم و از این دعاها و نالههای خود که برای تو کردهام، آثار و نتایجی میبینم که وجود ندارد.
جان ز من خواسته بودی و متاعیست حقیر
ای فدای کف پای تو چه سرهاست که نیست
هوش مصنوعی: تو جان مرا خواسته بودی و آنچه که به من تعلق دارد چیز ناچیزی است. فدای پاهای تو میشوم، چه بسیار سرها که در مقابل تو بیمعنی هستند.
صبح روی تو چو خورشید جهان افروزست
در سر زلف چو شام تو چه سرهاست که نیست
هوش مصنوعی: صبح که چهره تو مانند خورشید روشنیبخش است، در میان زلفهایت چه رازهایی نهفته است که هیچکس از آنها خبر ندارد.
ای صبا از چمن جان و زبان بلبل
چه شنیدی و چه آشوب و خبرهاست که نیست
هوش مصنوعی: ای نسیم، از باغ گل و از پرگویی بلبل چه نشنیدی؟ چه هیاهو و خبرهایی وجود دارد که از آنها خبری نیست؟
گفت گل میرسد اینک به هوای رخ گل
در کدامین دل از آن روی شررهاست که نیست
هوش مصنوعی: گفت: گل به زودی میآید، اما در کدام دل اشتیاقی برای دیدن روی او وجود دارد که همچنان در درون خود آتش عشق را حس نمیکند؟
بنگر در صفت صنع الهیت دوست
در رخ چون خور دلبر چه نظرهاست که نیست
هوش مصنوعی: به دقت در ویژگیهای آفریدگار نگاه کن، که هنگام مشاهده چهرهاش مانند خورشید، دل را روشن میکند. چه نگاههای عجیبی است که وجود دارد!