برگردان به زبان ساده
نگارا چون قلم ما را به سر تا کی بگردانی
مگر حال من مسکین سرگردان نمیدانی
هوش مصنوعی: ای محبوب، چرا تا کی این گونه با دلم بازی میکنی؟ آیا نمیدانی که من چقدر بیچاره و سردرگم هستم؟
چو زلف خویشتن ما را مکن سودازده جانا
که در هجرت به جان آمد جهانی از پریشانی
هوش مصنوعی: عزیزم، زلف خود را به ما نشان نده و ما را درگیر خود نکن، زیرا در دوری تو، جهانی از آشفتگی و بیقراری به جان آمده است.
مرا دردیست در عشقت که تا جانم به تن باشد
طبیب من تویی آخر چرا فارغ ز درمانی
هوش مصنوعی: من در عشق تو دردی دارم که تا زمانی که زندگیام ادامه دارد، تو تنها کسی هستی که میتوانی مرا درمان کنی. پس چرا بیتوجهی و به فکر درمان من نیستی؟
دل و جان و قرار و هوش و صبر و عقل
به باد عشق بردادم تمام از روی نادانی
هوش مصنوعی: من تمام احساسات و آرامش و عقل و صبرم را به خاطر عشق از دست دادم و این کار را به خاطر نادانی انجام دادم.
مرا بر باد بردادی و آتش در من افکندی
نه گویی تا به کی ما را چو خاک از دامن افشانی
هوش مصنوعی: به من فرصت نفس کشیدن ندادی و به جای آن حسی سوزان و آتشین در وجودم ایجاد کردی. گویی هیچ توجهی به حال و روز ما نداری و همچنان به ما آسیب میزنی، مانند گرد و غبار که از دامن خود میریزی.
مکن بر من ستم زین پس که کس این ظلم نپسندد
کنون ترسم که همچون من به درد دل فرو مانی
هوش مصنوعی: از این پس بر من ستم نکن، زیرا هیچکس ظلم را نمیپسندد. اکنون میترسم که مانند من در غم و اندوه باقی بمانی.
من بیچاره میدانم که باری تا غم هجران
نهادی بر دلم داغی که آن داغیست سلطانی
هوش مصنوعی: من احساس میکنم که به خاطر درد جدایی، باری سنگین بر دوشم هست و این درد به اندازهای عمیق و بزرگ است که مانند یک سلطانی بر دلم نشسته است.
چو بلبل در قفس دایم چرا داری دلم در بند
قفس را بشکند روزی ز بار غصّه زندانی
هوش مصنوعی: چو بلبل در قفس، دلم در بند و اسیر غصههاست. روزی آمده خواهد که این قفس شکسته شود و من آزاد شوم.
جهانی سر به سر اندوه و بار غصّه میبینم
چرا ای نازنین آخر ملولی از جهانبانی
هوش مصنوعی: دنیا را پر از غم و اندوه و ناراحتی میبنیم، اما چرا این معشوق عزیز از زندگیاش ناراضی و کلافه است؟