برگردان به زبان ساده
ز زلفت بو نمییابد دماغم
به خون دیده میسوزد چراغم
هوش مصنوعی: بوی زلف تو به مشامم نمیرسد و چشمانم از اشک میسوزد مانند چراغی که در حال خاموش شدن است.
مرا در دل بُد این پیکان هجران
نهادی از جفا بر سینه داغم
هوش مصنوعی: تو با ستمگری خود، دلی پر از غم و درد به من دادید که همچون پیکان، نشانی از دوری و جدایی است.
چو شادی از وصالش نیست ما را
چه تدبیرم بباید ساخت با غم
هوش مصنوعی: وقتی که با خوشحالی از دیدن او بیبهرهایم، باید چارهای برای غم و اندوه خود پیدا کنیم.
چو امکان نیست یک گل چیدن از وصل
چه حاصل ای جهان از باغ و راغم
هوش مصنوعی: وقتی که امکان چیدن یک گل از وصل محبوب وجود ندارد، پس چه سودی دارد، ای جهان، از باغ و باغچه؟
جهان بی روی گلرنگش نخواهم
که از جنّت بوَد با او فراغم
هوش مصنوعی: من هرگز نمیخواهم جهانی را بدون زیبایی گلهای رنگارنگش، حتی اگر آن جهان بهشتی باشد، زیرا بدون آن زیبایی، از آنجا دلبرانهای ندارم.
صبا آورد از زلفش نسیمی
ز بوی آن معطّر شد دماغم
هوش مصنوعی: نسیم صبحگاهی بویی از زلف معشوق به من رساند و باعث شد که حواسم پر از عطر آن شود.
چو گل از باغ بیرون رفت اکنون
حوالت کرد هجرانش به داغم
هوش مصنوعی: وقتی گل از باغ بیرون رفت، حالا غم جداییاش داغی برایم بهجای گذاشته است.