برگردان به زبان ساده
می گرفتیم به جانان، سر راهی، گاهی
او هم از لطف نهان داشت نگاهی، گاهی
هوش مصنوعی: در راهی که میرفتیم، گاهی جانان را به دست میآوردیم و او نیز گاهی با نگاهی محبتآمیز به ما مینگریست.
چه عجب گر نگهش داشت سر الفت ما؟
برق را، هست نوازش به گیاهی، گاهی
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر به شگفتی خود اشاره میکند که چه چیز عجیب است اگر نگاه دوستش به محبت و مِهر آنها ادامه داشته باشد. همچنین، شاعر به نوعی میگوید که گاهی اوقات جاذبه و زیبایی مانند برق در دل گیاهان وجود دارد و به آنها نوازش میکند.
دو سه روزیست که دزدید نگه، وین عجب است
نه ثوابی زمن آمد، نه گناهی، گاهی
هوش مصنوعی: چند روزی است که او را از من گرفتهاند، و این جالب است که نه خیری از من به او رسیده و نه گناهی از من به گردنش افتاده. گاهی اوقات زندگی اینگونه پیش میرود.
این قدر هست،که در سختی تاب و تب عشق
درد، می داد به دل رخصت آهی گاهی
هوش مصنوعی: در سختیها و دردهای عشق، گاهی به دل اجازه میدادم که آهی بکشد و آرامشی بیابد.
این گران آمده باشد، به دل نازک او
می شود بار به خاطر، پرکاهی، گاهی
هوش مصنوعی: این موضوع ممکن است برای او سخت باشد و دلش را به زحمت بیندازد، ولی گاهی اوقات این مشکل کوچکتر از آن است که به نظر میرسد.
دل مسکین چه کند گر نتپد از دهشت؟
ریزد از خوی شهان، خون سپاهی، گاهی
هوش مصنوعی: دل بیچاره چه کاری میتواند بکند اگر از ترس به تپش نیفتد؟ گاهی از خوی و رفتار شاهان، خون سربازان ریخته میشود.
لیک نومید نیم زان نگه بنده نواز
می شود روز، شب بخت سیاهی، گاهی
هوش مصنوعی: اما من امیدوار نیستم که آن نگاه نوازشگر به من بیفتد، زیرا روزها و شبها در بخت سیاه همچنان ادامه دارد.
سر به خاک قدمش لابه کنان می گفتم
نشود تیره ز آهی، چو تو ماهی،گاهی
هوش مصنوعی: با سر بر زمین، در حال درخواست به او میگفتم که نگذار غم و اندوه باعث شود چهرهات دچار تیرگی شود، زیرا تو همچون ماهی، همیشه درخشان و زیبا هستی.
گنهم گرچه عظیم است، ببخشای به عشق
شاد گردان دل زارم، به نگاهی، گاهی
هوش مصنوعی: با وجود اینکه مشکلات و غمهای من بسیار بزرگ و سنگین هستند، اما با نگاهی پر از عشق و محبت، میخواهم که دل درد آلود من را شاد کنی، گاهی فقط با یک نگاه.
به وفای تو، که از هستی خود بی خبرم
در غم عشق، بود حال تباهی، گاهی
هوش مصنوعی: به خاطر وفای تو، گهگاهی در غم عشق، حال من بسیار خراب و آشفته است، همانطور که از وجود خود بیخبرم.
گفت خاموش، که محتاج نبوده ست حزین
دعوی عشق، به سوگند و گواهی، گاهی
هوش مصنوعی: گفت سکوت کن، زیرا عشق نیازی به سوگند و گواهی ندارد، برخی اوقات.