برگردان به زبان ساده
طبیب من، چرا از خسته جان خود نمیپرسی؟
توان پرسیدنی، وز ناتوان خود نمیپرسی
هوش مصنوعی: آیا تو که طبیب من هستی، از حال خسته و رنجور من نپرسید؟ آیا از توانایی خودت که میتوانی بپرسی، هم در مورد ناتوانی خودت نمیپرسی؟
قلم کی محرم و قاصد کجا درد سخن دارد
چرا احوال ما را از زبان خود نمیپرسی؟
هوش مصنوعی: چرا قلم و پیامرسان نتوانستهاند به درستی احساسات ما را بیان کنند؟ چرا از خود ما نمیپرسی که در دل چه میگذرد؟
مگر آگه نئی از سوختن ای شمع بیپروا
که از پروانهٔ آتش به جان خود نمیپرسی؟
هوش مصنوعی: آیا نمیدانی که ای شمع بیخیال، چقدر سختی میکشی؟ تو حتی از پروانهای که به خاطر آتش به جانش میافتد، پرسوجو هم نمیکنی؟
نسیم آشفته میگوید، سراغ نافهٔ چین را
چرا از طرّهٔ عنبرفشان خود نمیپرسی؟
هوش مصنوعی: نسیم بیقرار به تو میگوید، چرا از موهای خوشبو و معطر خودت نپرسیدی که دنبال کدام پردهٔ زیبای چین هستی؟
اگر باور نداری شرح جور از من، چرا باری
حدیثی از دل نامهربان خود نمیپرسی؟
هوش مصنوعی: اگر به سخنان من در مورد سختیها و مشکلات اعتماد نداری، چرا از دلِ سرد و بیرحم خودت نمیپرسی که چه داستانی دارد؟
شکار خسته میداند، عیار سختی بازو
چرا از زخم دل، زور کمان خود نمیپرسی؟
هوش مصنوعی: شکار خسته میداند که چرا بازویش در مقابل درد و زخم دلش توان و قدرت کمان را از دست داده است.
سرت گردم، چه دیدی کز حزین گرداندهای دل را
ز دستانسنج دیرین، داستان خود نمیپرسی؟
هوش مصنوعی: عزیزم، برای تو چه دیدی که دل من را اینطور غمگین کردهای؟ از قصهی زندگی قدیمیام هم خبری نمیگیری؟