برگردان به زبان ساده
بستم کمر چو عنقا در بی نشانی خویش
بر جا گذاشتم نام، از ناتوانی خویش
هوش مصنوعی: به خودم مسلط شدهام و مانند پرندهای افسانهای، در دنیای ناشناختهها گام برداشتهام. تنها چیزی که از خود به جا گذاشتهام، نام من است که حاصل ناتوانیها و کمبودهای من است.
چون من کسی مبادا، تنها ز یار و محرم
دل نیست، با که گویم، درد نهانی خویش؟
هوش مصنوعی: من همچون کسی نیستم که تنها از یار و کسی که با دلش آشنا باشد، سراغ بگیرم. حالا با که باید درد و راز درونم را بگویم؟
اشک سبک عنانم صحرانورد وحدت
از شهربند دلها، بردم گرانی خویش
هوش مصنوعی: اشک من به عنوان نشانهای از احساسات عمیقم، آزادانه در سفر به سمت وحدت و یکی شدن میرسد. این باری که بر دوش دارم، ناشی از وابستگیها و دلمشغولیهای عاطفیم به دیگران است.
بار گران هستی، از دوش خود فکندیم
جان را کجا توان برد بی یار جانی خویش؟
هوش مصنوعی: بار سنگین زندگی را از دوش خود برداشتهایم، اما بدون همراه و یار جان خود، نمیدانیم کجا برویم.
عهد بهار سست است ای بلبل چمن سیر
گلشن چه طرف بسته، از گل افشانی خویش
هوش مصنوعی: بلبل عزیز، دوران بهار دوام زیادی ندارد. با وجود این، باغ و گلستان شاهد زیباییهای تو هستند که به همه جا پخش میشود.
تا چند می توان گفت، خونین دلان میازار؟
آن مست، ناز دارد با سرگرانی خویش
هوش مصنوعی: چقدر میتوان بر دلهای خونین و رنجیده دردمند اصرار کرد؟ آن عاشق مست با رضایت و خوشی خود در حال لذتبردن است.
شمعی حزین ، نزیبد خاموشیت به محفل
روشن به عالمی کن، آتش زبانی خویش
هوش مصنوعی: شمعی غمگین در گوشهای قرار دارد و خاموش بودنش در جمع روشنها جایی ندارد. برای جهانی که در آن هستی، آتش وجود خود را به زبان بیاور.