برگردان به زبان ساده
دگر به وسوسه توبهام دماغ نماند
بپار باده که نوری درین چراغ نماند
هوش مصنوعی: دیگر جایی برای توبه و نگرانی ندارم، بیدرنگ باده بنوش که دیگر نوری در این چراغ باقی نمانده است.
بهار ناله ز منقار بلبلی نشکفت
ز باد تفرقه، گویی گلی به باغ نماند
هوش مصنوعی: بهار نمیتواند با صدای خوش بلبلی شاداب شود، چون بادهای فاصله و جدایی باعث میشوند که گلی در باغ باقی نماند و همه چیز بیرحمانه خشک و بیحالت شود.
گذشت وصل و به جز حسرتی به دل نگذاشت
به یادگارم ازان شعله غیر داغ نماند
هوش مصنوعی: اتصال و ارتباطی که داشتم، جز حسرتی در دل برایم باقی نگذشت. از آن آتش عشق، حتی غیر از داغی احساس نمیکنم.
نه ریخت ساقی وصلش، نه کس لبی تر کرد
به حیرتم که چرا باده در ایاغ نماند
هوش مصنوعی: ساقی به من آبی نمیدهد که به من وصل شود، و هیچکس هم زبانی تر نکرد که دلیلی برای این حیرت پیدا کنم که چرا شراب در لیوان نمیماند.
ز تاب آتش دل خون نمانده در دیده
فغان که جام مرا رشحه فراغ نماند
هوش مصنوعی: از شدت سوزش دل، دیگر چیزی در چشمانم نمانده است که بریزد. آه و فریاد میکنم که دیگر جام وجودم از شادی خالی شده است.
چو دل به دامن زلف تو دست زد قدسی
چو پیک دیده، سراسیمه در سراغ نماند
هوش مصنوعی: وقتی دل به دامن زلف تو نزدیک شد، مانند موجودی مقدس و با شگفتی، دیگر در سراغ چیز دیگری نماند.