برگردان به زبان ساده
می دید رویت آینه و دیده برنداشت
خشنود شد دلم که ز مهرت خبر نداشت
هوش مصنوعی: وقتی که در آینه چهرهات را میدیدم و نمیتوانستم به آن نگاه کنم، دلم خوشحال شد چون از عشق تو چیزی نمیدانست.
برگ گلی نبرد صبا از چمن برون
کز درد، بلبلی ز پیاش ناله برنداشت
هوش مصنوعی: یک شاخه گل از باغچه به دست نسیم بیرون نیامد، زیرا از درد جداییاش، بلبل نتوانست فریاد کند.
در حیرتم که دیده ازو برنداشتم
دل را چگونه برد که چشمم خبر نداشت
هوش مصنوعی: من در شگفتم که چگونه نتوانستم چشمانم را از او بردارم، اما دل من به طرز عجیبی تسخیرش کرده است، در حالی که چشمانم خبری از این احساس نداشتند.
در خاک خفتهایم چو گنج و مقیدیم
مردیم و غم ز دامن ما دست برنداشت
هوش مصنوعی: ما در خاک خوابیدهایم و مانند گنجهای پنهان هستیم؛ اگرچه مردهایم، اما غم همچنان از زندگیمان جدا نمیشود.
دامن ز ننگ صحبت من چید هرکه بود
غیر از جنون عشق که از من بتر نداشت
هوش مصنوعی: هر کسی غیر از عشق دیوانه کنندهام، از حرفهایم دوری جسته و از ننگ آن فرار کرده است.
چشم دلم ز نور رخ او لبالب است
در حیرتم ز طور که تاب نظر نداشت
هوش مصنوعی: چشم دل من از زیبایی چهره او پر شده و در حیرت هستم از جذبه او که تاب نگاه کردن به آن را ندارم.
از جور خویش میکُشدم ورنه در دلش
هرگز فغان بیاثر من اثر نداشت
هوش مصنوعی: من از ظلم و ستمی که خودم به خودم میکنم در حال نابودیام، وگرنه نالههایم هرگز در دل او تاثیری نداشت.