برگردان به زبان ساده
بیا که بی تو دمی نیست که اضطراب ندارم
ز دوری تو دگر نیمروزه تاب ندارم
هوش مصنوعی: بیا که بدون تو حتی یک لحظه هم آرامش ندارم و از دوریات دیگر توان و طاقت ندارم.
دگر به مملکت تن ز سیل اشک دمادم
عمارتی که تواند شدن خراب ندارم
هوش مصنوعی: دیگر از شدت گریه و اندوه، توانایی ساختن بنای جدیدی در زندگیام ندارم و همه چیزم به خرابی رفته است.
در این محیط که هجران بود کشاکش موجش
به خود گمان نفسی بیش چون حباب ندارم
هوش مصنوعی: در این فضا که دوری و جدایی حاکم است، مانند حبابی که به سرعت ناپدید میشود، احساس میکنم بیشتر از یک نفس نمیتوانم دوام بیاورم.
به یاد روی تو ای مهر من دو دیده حسرت
کدام صبح که بر راه آفتاب ندارم
هوش مصنوعی: چشمانم پر از حسرت است که کدام صبح را باید منتظر بمانم تا دوباره تو را ببینم، ای نور من. من هیچ امیدی به طلوع آفتاب ندارم.
نشاط زندگی من بیا بیا که ز عمرم
هر آنچه میگذرد بی تو در حساب ندارم
هوش مصنوعی: زندگی من پر از شوق و سرور توست، بیا و در کنارم باش، زیرا هر لحظهای که بدون تو میگذرد برایم بیمعناست و ارزشی ندارد.
کدام روز ز دست فراق و آتش دوری
دلی ز داغ برشتهتر از کباب ندارم
هوش مصنوعی: کدام روزی را میتوان پیدا کرد که من به خاطر دوری و جدایی، دلی داغتر از کباب نداشته باشم؟
ز شعرخوانی عاشق به راه خویش به خاطر
چو خط لعل تو یک بیت انتخاب ندارم
هوش مصنوعی: به خاطر زیبایی و جذابیت تو، حتی یک بیت شعر هم نمیتوانم انتخاب کنم. عشق من به تو آنقدر عمیق است که توجه به دیگر شعرها برایم سخت شده است.
اگر ز من کسی احوال داغ هجر تو پرسید
ز بسکه سوختهام طاقت جواب ندارم
هوش مصنوعی: اگر کسی از من دربارهی درد جدایی تو بپرسد، باید بگویم که به حدی از سوز و سوختگی رسیدهام که نمیتوانم به او پاسخ دهم.
کدام گوشه که از زخم دل به خون ننشینم
کدام وقت که از دوریت عذاب ندارم
هوش مصنوعی: در کدام مکان میتوانم بیدرد و آرامش باشم، و در چه زمانی میتوانم از دوری تو رنج نکشم؟
شبم به فکر که شاید تو را به خواب ببینم
زهی تصور باطل که بی تو خواب ندارم
هوش مصنوعی: در شبی به فکر این هستم که شاید بتوانم تو را در خواب ببینم، اما این فقط یک خیال باطل است زیرا بدون تو هیچ خواب آرامی ندارم.
به کوی یار تو قصاب نیست هیچ زمینی
که من ز دیده در آنجا گلی در آب ندارم
هوش مصنوعی: در جایی که محبوب من زندگی میکند، هیچ گوشهای از زمین نیست که من از دوری او بیخبر نباشم و گلی در آنجا نباشد که نشانی از حضور او را نشان دهد.