برگردان به زبان ساده
میبرد سودای چشم مستش از راهم دگر
از کجا پیدا شد این سودای ناگاهم دگر
هوش مصنوعی: اشتیاق و جذابیت نگاه معشوقهام مرا از مسیرم منحرف کرده، و حالا نمیدانم این حس ناگهانی از کجا به وجود آمده است.
میبرد سودای صوف مشکی از راهم دگر
از کجا پیدا شد این سودای ناگاهم دگر
هوش مصنوعی: افکار و خیالات من را به سوی یک صوفی با لباس مشکی میبرد و نمیدانم این ناگهان چه طرز فکری به سرم زده که از کجا به سراغم آمده است.
شب شوم چون مست گویم پوستین بخشم صباح
خوف سرما زان بگرداند سحرگاهم دگر
هوش مصنوعی: در شب تار، مانند یک آدم مست صحبت میکنم و تصمیم میگیرم که پوستینم را بگذارم. اما صبح که ترس سرما به سراغم میآید، به خودم فکر میکنم که صبحی دیگر خواهد آمد.
با وجود روزه گر عیدم نباشد رخت نو
بعد ازین خود زندگی زین پس نمیخواهم دگر
هوش مصنوعی: اگر روز عید باشد و من لباس نو نداشته باشم، دیگر زندگی را نمیخواهم.
جامه سان کف میزنم بر رو نمیدانم چرا
اینقدر دانم که چون صابون همی کاهم دگر
هوش مصنوعی: من همچون چراغی در تاریکی میدرخشم، اما نمیدانم چرا اینقدر آگاه هستم که همانطور که صابون در آب حل میشود، من نیز از وجودم کاسته میشوم.
ساعد عقد سپیچ از سرچه میپیچیم ازو
پنچه در میافکند با دست کوتاهم دگر
هوش مصنوعی: با دستهای کوتاه خود، سعی میکنم که نخی را که به سختی در دست دارم، بپیچم و از آن عبور دهم تا به سر آن برسیم، اما این کار بسیار سخت و چالشبرانگیز است.
تا نشد سرما نیفتادم بوقت پوستین
چله یخ بندقاری کرد آگاهم دگر
هوش مصنوعی: تا زمانی که سرما به وجود نیامده بود، من به فکر استفاده از پوستین در سرمای چله نبودم، اما حالا متوجه شدم که باید خودم را آماده کنم.