برگردان به زبان ساده
ز لکنت می تپد نبض رگ لعل گهربارش
شهید انتظار جلوه خویش ست گفتارش
هوش مصنوعی: نبض رگ لعل به خاطر لکنت میزند و این نشاندهندهی احوالات خاص اوست. زیبایی و جاذبهی او به مانند گوهری است که برای ظهور خود در انتظار است، و سخنانش پر از معنا و راز است.
ادای لاابالی شیوه مستی در نظر دارم
سر پرشورم از آشفتگی ماند به دستارش
هوش مصنوعی: من به سبک بیخیالی و سرخوشی فکر میکنم و در دل پرشورم، هنوز آثار آشفتگی را در ماندهام حس میکنم.
ندانم رازدار کیست دل؟ کز ناشکیبایی
کشم تا یک نفس لرزد به خود صد ره ز هنجارش
هوش مصنوعی: نمیدانم راز دل من را چه کسی میداند، چون از بیصبری و طاقتنداشتن، هر لحظه به خاطر تنش و ناآرامیاش چندین بار میلرزم.
بدین سوزم رواجی نیست هی فرهاد را نازم
که از تاب شرار تیشه ای گر مست بازارش
هوش مصنوعی: من به خاطر آتش عشق میسوزم و حالتی از نشاط ندارم. ای فرهاد، تو را تحسین میکنم چون از شدت عشق و اشتیاقی که به بازار زندگی داری، همچون تیشهای که به کوه میزند، بر افروزندهای.
چو بینم زلف خم در خم به عارض هشته ای گویم
که اینک حلقه در گوش کمند عنبرین تارش
هوش مصنوعی: زمانی که زلفهای خمیدهات را میبینم که به زیبایی بر چهرهات آویزان شده، به تو میگویم که این حلقه در گوش تو، نشانهای است از پیوندی که در تارهای خوشبو و نرم زلفهایت به وجود آمده است.
ز هم پاشیدن گل افگند در تاب بلبل را
اگر خود پاره های دل فرو ریزد ز منقارش
هوش مصنوعی: اگر گلهای باغ به هم بریزند و بلبل در عطر آنها بخواند، حتی اگر دل بلبل از غم عشقش ریزش کند، این موضوع بر من تأثیری نمیگذارد.
بتی دارم که گویی گر به روی سبزه بخرامد
زمین چون طوطی بسمل تپد از ذوق رفتارش
هوش مصنوعی: من یک بتی دارم که اگر بر روی چمنها قدم بگذارد، زمین به مانند طوطیای که زخمی باشد، از خوشحالی به شدت میتپد.
بدا گر دوست زندان مرا تاریک بگذارد
بدین حسنی که درگیرد چراغ از تاب رخسارش
هوش مصنوعی: اگر دوست مرا در زندانی تاریک و ستمدیدگی رها کند، این موضوع خیلی بد است؛ زیرا زیبایی او مانند نوری است که میتواند این تاریکی را روشن کند.
بنای خانه ام ذوق خرابی داشت پنداری
کز آمد آمد سیلاب در رقص ست دیوارش
هوش مصنوعی: خانهام به شکلی ساخته شده که انگار از قبل مشخص بود که قرار است خراب شود، مثل اینکه دیوارهایش در حال رقصیدناند تا از آمدن سیلاب جلوگیری کنند.
غمم افگند در دشتی که خورشید درخشان را
گدازد زهره وقت جذب شبنم از سر خارش
هوش مصنوعی: غم من در بیابانی گسترده است که در آن خورشید درخشان به قدری سوزان است که زهره، در زمان جذب شبنم، از سر خارهایش آسیب میبیند.
وکالت کرد خواهم روز محشر کشتگانش را
نباشد تا در آن هنگامه جز با من سر و کارش
هوش مصنوعی: در روز قیامت، از طرف کشتهشدگانش وکالت میخواهم و نمیخواهم هیچکس جز من با او سر و کار داشته باشد.
نه از مهرست کز غالب به مردن نیستی راضی
سرت گردم تو میدانی که مردن نیست دشوارش
هوش مصنوعی: از محبت نیست که از غالب به مردن راضی نیستی. سرم را فدای تو میکنم، تو میدانی که مرگ چندان دشوار نیست.