برگردان به زبان ساده
غم من از نفس پندگو چه کم گردد
بر آتشم چو گل و لاله باد دم گردد
هوش مصنوعی: غم و درد من از گفتههای تو هیچ کم نمیشود، چون نفس تو مانند بادی است که برای آتشم مانند گل و لاله نرمی و لطافت به ارمغان نمیآورد.
بدا معامله، او بی دماغ و من بی دل
خوش آن که معذرتی صرف بر ستم گردد
هوش مصنوعی: تجارت بدی کردهایم؛ او بیاحساس و من بیدل. خوشحالم که تنها یک عذرخواهی بر ظلمی که شده است، کافی است.
ترا تنی ست که بر وی سمن خسک پاشد
مرا دلی ست که در وی نشاط غم گردد
هوش مصنوعی: تو بدنی داری که بر آن گلی خوشبو سبز میشود، و من دلی دارم که در آن شادی به غم تبدیل میشود.
نمانده تاب غمش خاطر رقیب مجوی
کسی چه در پی صید گسسته دم گردد
هوش مصنوعی: در این بیت گفته شده که دیگر از طاقت و توانایی تحمل غم و اندوه او چیزی باقی نمانده است. بنابراین، به دنبال کسی نباش که از غم او بشدت ناراحت باشد، زیرا ممکن است آن شخص نیز به خاطر ناراحتی خود، نتواند به درستی رفتار کند و از او چیزی را به دست نیاورد.
ز ذوق گریه پرستم دل و تو می نگری
نگه مباد ز بار سرشک خم گردد
هوش مصنوعی: از شوق و احساس عمیق گریه میکنم و تو به من نگاه میکنی؛ امیدوارم این نگاه تو باعث نشود که سر درد و غم بر زمین بیفتد.
بدین قدر که لبی تر کنی و من بمکم
ترا ز باده نوشین چه مایه کم گردد
هوش مصنوعی: اگر کمی لب خود را تر کنی و من را در این کار کمک کنی، چه مقدار از شراب خوشمزه کم خواهد شد؟
به غصه راضیم اما به دشنه دریابی
دمی که سینه و ناخن هلاک هم گردد
هوش مصنوعی: من به غم و اندوهی که دارم راضیام، اما میخواهم بدانم چه زمانی درد و رنج من به حدی میرسد که زندگی و جانم را به خطر اندازد.
رسیده ایم به کوی تو جای آن دارد
که عمر صرف زمین بوسی قدم گردد
هوش مصنوعی: به محله تو رسیدیم و جای دارد که عمر خود را صرف بوسیدن زمین زیر پاهای تو کنیم.
تو پا به پرسش من کرده خاکی و ترسم
که خاک پای تو تاج سر قسم گردد
هوش مصنوعی: تو که با من درگیر پرسشها هستی، از خاکی به پایین آمدهای و من نگرانم که خاک پای تو به قدری باارزش شود که بر سر من تاجی بگردد.
سبکسری ست به دریوزه طرب رفتن
خوشا دلی که به اندوه محتشم گردد
هوش مصنوعی: خوشا به حال کسی که با دل شاد و سبکسر در جستجوی شادی و خوشی است، حتی اگر روزی در غم و ناراحتی غرق شود.
رخی که در نظرستم به جلوه گل پاشد
تفی که در جگرستم به دیده نم گردد
هوش مصنوعی: چهرهای که در نظر من همچون گل زیباست، اشکی که در دل دارم به چشمانم سرایت میکند.
گرفته خاطر غالب ز هند و اعیانش
بر آن سرست که آواره عجم گردد
هوش مصنوعی: دل غالب به زیباییهای هند و اشراف آن مشغول است، اما نگران است که شاید روزی دچار بیجایی و آوارهگی در میان بیگانهها شود.