برگردان به زبان ساده
من این زهد ریائی را نمیدانم نمیدانم
رسوم پارسائی را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: من نمیدانم این زهد و ظاهرسازی چیست و از آداب پارسایی و پرهیزگاری هم چیزی نمیدانم.
دل من مست جانانست و جانانش همی باید
بهشت آن سرائی را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: دل من به عشق محبوبش دریاست و او باید خانهای را بسازد که بهشت باشد. اما من نمیدانم چرا و چهطور.
وصال دوست میباید مرا پیوسته روز و شب
من این رسم جدائی را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: دوست را باید که همیشه در کنار خود داشته باشم و از بودن او لذت ببرم. من نمیدانم چهطور باید با جدایی کنار بیایم و این را قبول ندارم.
زخود یکتا شدم خود را ز دوش خویش افکندم
من این دلق دو تائی را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: من تنها شدم و بار خود را از دوش برداشتم. این لباس دوگانهای را که به تن دارم، نمیشناسم و نمیدانم که چیست.
ز خود بگذشتم و محو جمال دوست گردیدم
خودی و خودنمائی را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: از خود گذشتم و در زیبایی محبوب غرق شدم، دیگر خبری از خودم و خودنمایی ندارم و نمیدانم چه میشود.
یکی گویم یکی دانم یکی بینم یکی باشم
دوتائی و سه تائی را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: من یکی را بیان میکنم، یکی را میشناسم و یکی را میبینم، ولی وقتی نوبت به وجود خودم میرسد، نمیدانم که چرا گاهی به نظر میرسد چند وجود دارم و از این پیچیدگی آگاه نیستم.
دلم دیوانهٔ زلفش شد آنجا ماند جاویدان
ز زنجیرش رهائی را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: دل من به خاطر موهای او دیوانه شده و در آنجا جاودانه مانده است، اما نمیدانم چگونه از این زنجیر رهایی یابم.
سخنها بر زبان میآیدم لیکن نمیگویم
چو علتهای عالی را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: من همواره حرفهایی برای گفتن دارم، اما به خاطر این که دلیلهای مهم و عمیق را نمیشناسم، سکوت میکنم و چیزی نمیگویم.
من نیکم و گر بد فیض گو مردم ندانند
زبان خودستائی را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: من خوبم و اگر بد هم به نظرم بیاید، دیگران نمیدانند. من دربارۀ خودم صحبت کردن را نمیفهمم.