برگردان به زبان ساده
به زلف او دل خود را به ابرام آشنا کردم
عجب رم کرده مرغی باز با دام آشنا کردم
هوش مصنوعی: به خاطر زلف او، احساساتم را با قاطعیت و به راحتی بیان کردم. جالب اینکه پرندهای که رم کرده بود، با دام آشنا کردم.
دل بیطاقتی خون باد کز بی محرمی آخر
صبا را با سر زلفش به پیغام آشنا کردم
هوش مصنوعی: دل من از شدت بیتابی و احساساتی که دارم، چنان به تنگ آمده که در نهایت، برای آنکه به شَعْف و ناز زلف محبوب برسم، تصمیم گرفتم صبای آشنا را به پیغام او بفرستم.
ز هر مویم دو صد فوّارة الماس میجوشد
به تلخیهای هجران تو تا کام آشنا کردم
هوش مصنوعی: از هر مویی که دارم، به اندازهی دو صد فوارهی الماس، احساساتی خالص و باارزش به خاطر تلخیهای جداییات میجوشد تا بتوانم دل خود را با یاد تو آرام کنم.
نزاکت غوطهها در شهد و شکر خورد تا آخر
به صد تلخی لب او را به دشنام آشنا کردم
هوش مصنوعی: ناز و لطافت زندگی در خوشی و شادی تا پایان کار، به تلخی و دشنام تبدیل شد.
به هر گام از ره مطلب دو صد منزل پس افتادم
به راه عقل نافرجام تا کام آشنا کردم
هوش مصنوعی: هر بار که قدمی برمیدارم، احساس میکنم که دوصد منزل از هدفم دورتر میشوم. در مسیر دانایی و عقل، به نتیجه نرسیدم و تا زمانی که ارتباطی دوستانه برقرار نکنم، به مقصود نخواهم رسید.
به کامم ناگوارا بود خون بادة عشرت
به صد خون دل آخر لب بدین جام آشنا کردم
هوش مصنوعی: دلنازی که در لذتهای زندگی غرق شده بود، حالا به خاطر عشق و دردهایش ناامید و غمگین شده است. او با تلخی و رنجی که از عشق کشیده، در نهایت خود را به این نوشیدنی آشنا معرفی کرده است، انگار که با آن، غمهایش را فراموش کند.
به راه عشق فیّاض آفتی چون نیکنامی نیست
غلط کردم، به نیکویی چرا نام آشنا کردم!
هوش مصنوعی: در مسیر عشق، کسی را چون نیکنامی یافتم و به اشتباه فکر کردم که به خوبی میتوان او را شناساند.