برگردان به زبان ساده
به آن بیگانه امشب یک دو حرف آشنا گفتم
غرض را بیغرض کردم سخن بیمدّعا گفتم
هوش مصنوعی: در شب به یک فرد ناشناس، چند کلمه آشنا گفتم و بدون هیچ پیشزمینه یا هدف خاصی، سخنانی ساده و بیپرده بیان کردم.
نگاهش را به طرز همزبانی آشنا دیدم
گهی منع از جفا کردم گهی حرف وفا گفتم
هوش مصنوعی: در نگاهش، حس همزبانی و نزدیکی را احساس کردم. گاهی از آزار و اذیت خودداری کردم و گاهی نیز به وعدهها و قولهای صادقانهام اشاره کردم.
رخش نازک دلش نازک حیا از هر دو نازکتر
سخن پیچیده در صد پرده از رنگ حیا گفتم
هوش مصنوعی: چهره زیبا و دلفریب او از هر دو، یعنی خود او و حیا، لطیفتر است. همچنین سخنی که در دل دارم، به قدری پیچیده و معماگونه است که لازم است در پس پردههای بسیار و با رنگ حیا بیان شود.
ز نام بوسه بیم رنجه گشتن بود آن پا را
ولی پیغام اشک آهسته با رنگ حنا گفتم
هوش مصنوعی: بوسهای که نامش باعث ناراحتی و رنجش میشود، پا را به تردید میاندازد. اما من پیغامی از اشکهایم با رنگ حنا به دلم رساندم.
نگاهش کرد اقراری که صد جان پیشکش بایست
خجل گشتم که نادانسته حرف خونبها گفتم
هوش مصنوعی: وقتی او به من نگاه کرد، احساس کردم باید جانم را فدای او کنم. اما از اینکه بدون دانستن، از چیزی صحبت کردم که ارزشش بیشتر از جانم است، شرمنده شدم.
نمیدانم چهها گفتم ولیکن این قدر دانم
که با من هر چه آن ابروی جادو گفت واگفتم
هوش مصنوعی: نمیدانم چه سخنانی از من خارج شده، اما میدانم که هر چه آن ابروی جادوگر گفت، من هم همان را گفتم.
لبت را غنچة فردوس گفتی، حرف بیجا بود
تبسّم را بهشت جاودان گفتم بجا گفتم
هوش مصنوعی: لبهای تو مانند غنچهای از بهشت به نظر میرسد، اما این تصور نادرست است. من به تبسم تو اشاره کردم که واقعا نمایانگر بهشت ابدی است و در این مورد به درستی صحبت کردم.
به من از گوشة ابرو چهها کردی چهها گفتی
من از نظّاره حسرت چهها کردم چهها گفتم
هوش مصنوعی: به من از ناز و زیبایی خودت چه کارها کردی و چه حرفهایی گفتی. من هم از غم و حسرت به تماشای تو چه احساساتی داشتم و چه چیزهایی را گفتم.
به او فیّاض گفتم هر چه دل میخواست در مستی
تو اکنون عذرخواهی کن که من اینک دعا گفتم
هوش مصنوعی: به او که بخشنده است گفتم هر چه که در دل داشتی را بیان کن، اما اکنون که در مستی هستی، از من عذرخواهی کن چرا که من اکنون دعایی برای تو کردهام.