برگردان به زبان ساده
صفحهٔ هستی شرر تاراج آهی میکنم
یک نگه سیر چراغان جلوهگاهی میکنم
هوش مصنوعی: در دنیای وجود، با یک نگاه شعلههایی را به آتش میزنم و جلوهای زیبا و روشن ایجاد میکنم.
تا غبار من به ناز آسمانی پر زند
مشت خاکی هست نذر شاهراهی میکنم
هوش مصنوعی: من تا زمانی که غبار وجودم به زیبایی آسمان پرواز کند، تصمیم دارم که خاک وجودم را نذر راهی بزرگ و مهم کنم.
آنقدر واماندهٔ عجزم که مانند هلال
سیر ابرو تا جبین در عرض ماهی میکنم
هوش مصنوعی: من به قدری در هیچ و ناتوانی ماندهام که مانند هلال باریک ابرو، بهسختی میتوانم خود را تا جبین بالا ببرم، همانند نوری کم که به سختی در عرض ماه نمایان است.
دوری مقصد به این نیرنگ هم میبوده است
کز خیال پر به خود هم اشتباهی میکنم
هوش مصنوعی: مقصد دوری را به این ترفند میتوان توجیه کرد که از روی خیال و تصور، گاهی خودم هم دچار اشتباه میشوم.
هیچکس را جز حیا در جلوهگاهش بار نیست
چشم میگردد عرق تا من نگاهی میکنم
هوش مصنوعی: هیچکس جز خجالت نمیتواند در حضور او شایستگی داشته باشد، وقتی که من نگاهی به او میاندازم، تمام وجودم تحت تأثیر قرار میگیرد.
در طریق عجز همدوشم به وضع آبله
سر به پایی میگذارم قطع راهی میکنم
هوش مصنوعی: در مسیر ناتوانی، قدم به قدم در کنار هم هستیم. مانند کسی که با پای آسیبدیده به جلو میرود و در این حال، مانع مسیر دیگری میشوم.
گر بهشتم مدعا میبود تقوا کم نبود
امتحان رحمتی دارم گناهی میکنم
هوش مصنوعی: اگر بهشت هدف من باشد، تقوا برای رسیدن به آن کافی نیست. من امتحانهای سختی دارم، اما با این حال، گناهی میکنم.
دوستان معذور کز سر منزل وضع شعور
بس که دورم یاد خود هم گاهگاهی میکنم
هوش مصنوعی: دوستانی که به خاطر وضعیت من مرا درک میکنند، به قدری از خانه و زندگیام فاصله گرفتهام که حتی گاهی یاد خودم را نیز میکنم.
اینقدر هم مشرب گرداب غفلت داشتهست
در محیط از جیب خویش ایجاد چاهی میکنم
هوش مصنوعی: اینقدر در گرداب غفلت و بیخبری غوطهور شدهام که حالا تصمیم دارم از درون خودم چاهی عمیق بسازم.
قامت پیری سرم در دامن زانو شکست
شوق پندارد خیال کجکلاهی میکنم
هوش مصنوعی: من در دامن زانو نشستهام و به پیری خود میاندیشم، و به شوق و خیالی که در ذهن دارم، گویی که در حال انجام کاری عجیب و غریب هستم.
بس که چون صبحم تنک سرمایه افتادهست شوق
میدرم صد جیب تا اظهار آهی میکنم
هوش مصنوعی: چرا که صبح زود، با وجود اینکه چیزی برای از دست دادن ندارم، آنقدر شوق و اشتیاق دارم که میتوانم صدها جیب را بشکافم فقط برای اینکه یک آه خالی کنم.
بیدل از سیر بهارستان امکانم مپرس
بس که رنگم میپرد هر سو نگاهی میکنم
هوش مصنوعی: از من دربارهی زندگی و زیبایی بهاریام نپرس، زیرا با هر نگاهی که به اطراف میاندازم، حس و رنگم از بین میرود.