برگردان به زبان ساده
قیامت کرد گل در پیرهن بالیدنت نازم
جهان شد صبح محشر زیر لب خندیدنت نازم
هوش مصنوعی: به رغم زیبای گلی که در پیراهن تو به وجود آمده، تو همچون بیداری روز قیامت، دلنشین و شگفتانگیز هستی. خندهی ملایم و دلنشین تو، مانند سپیدهدمی در روز رستاخیز، بر زندگیام روشنایی میبخشد.
در آغوش نگه گرد سر بیتابیات گردم
به تحریک نفس چون بوی گل گردیدنت نازم
هوش مصنوعی: من در آغوش تو هستم و دور سر بیتابیات میچرخم، چون نفس تازهای که شبیه بوی گل، زیبایی تو را به من مینمایاند، به تو افتخار میکنم.
عتاب بحر رحمت جوش عفوی دیگر است اینجا
گناه بیگناهی چند نابخشیدنت نازم
هوش مصنوعی: عذاب و فشار ناشی از رحمت دریا یک نوع دیگر است و در اینجا بیگناهی وجود دارد که چندین بار بابت گناهانش مورد بخشش قرار نگرفته و من به این وضعیت افتخار میکنم.
تغافل در لباس بینقابی اختراع است این
جهانی را به شور آوردن و نشنیدنت نازم
هوش مصنوعی: بیتوجهی به ظاهر و نمایش خود، هنری است که میتواند دنیا را متحول کند. به این معنا که هرچند ممکن است دیگران صدای تو را نشنوند، اما این نادیده گرفتن میتواند جذابیت خاصی به زندگی ببخشد.
تحیر عذرخواهست از خیال گردش چشمی
که با این سرگرانیگرد دل گردیدنت نازم
هوش مصنوعی: درنگ و حیرت از این است که چشمی که با این سرگرمیها و حواسپرتیها به دوری و عشق ورزیدن به تو مشغول است، بهانهای برای عذرخواهی دارد.
نبود ای اشک این دشت ندامت قابل جولان
در اول گام از سر تا قدم لغزیدنت نازم
هوش مصنوعی: ای اشک، در این دشت تو دیگر قابل مقایسه نیستی، پس از اولین قدمی که برداشتید، از سر تا پا به خاطر لغزیدی که داشتید، تو را ستایش میکنم.
نفس در آینه بیش از دمی صورت نمیبندد
درین وحشت سرا چون حسرت آرامیدنت نازم
هوش مصنوعی: در آینه، نفس فقط برای لحظهای تصویرش را منعکس میکند و در این فضای ترسناک، حسرت آرامشی که برای تو دارم، مرا به وجد میآورد.
متاع کاروان ما همین یک پنبهٔ گوش است
اثر دلال عبرت چون جرس نالیدنت نازم
هوش مصنوعی: کالا و سفر ما تنها همین پنبهٔ گوش است که به ما میآموزد. وقتی صدا و نالهٔ دلال به گوش میرسد، من به آن افتخار میکنم.
نفس در عرض وحشت ناز آزادی نمیخواهد
قبا عریانی و آنگاه دامن چیدنت نازم
هوش مصنوعی: جانم در حالی که در آشفتگی و ترس به سر میبرد، به دنبال آزادی نیست. من نمیخواهم که به خاطر تنهایی و عریان بودن، خود را در قید و بند قرار دهم و در عوض، زیبایی و ناز را در دامن خود جمع میکنم.
کیام من تا بنازم بر خود از اندیشهٔ نازت
به خود نازیدنت نازم به خود نازیدنت نازم
هوش مصنوعی: من کی هستم که به خودم بنازم؟ ناز تو باعث میشود که من به خودم ناز کنم و به زیبایی تو افتخار کنم.
عتاب از چین پیشانی ترحم خرمنست اینجا
تبسم کردن و تیغ غضب یازیدنت نازم
هوش مصنوعی: اینچنین است که اگر در چهرهات چین و چروکی وجود داشته باشد، نشانهای از شکیبایی و رحمت است. در اینجا، لبخند زدن و خشم تو بر افرازیدنت را تحسین میکنم.
تکلم اینقدر الفت پرست خامشی تا کی
قیامت در نقاب برگ گل دزدیدنت نازم
هوش مصنوعی: تا کی باید سکوت و محبت را بپذیریم؟ ای آنکه در زیر چهرهی گل مخفی شدهای، من به زیبایی و ناز تو افتخار میکنم.
رموز قطره جز دریا کسی دیگر چه میداند
دلت دردست و از من حال دل پرسیدنت نازم
هوش مصنوعی: هیچکس جز دریا نمیداند که قطره چه رازهایی دارد. دل تو در دستان من است و من را به خاطر پرسیدن حال دلت ستایش میکنی.
تغافل صد نگه میپرسد احوال من بیدل
مژه نگشوده سوی خاکساران دیدنت نازم
هوش مصنوعی: بیتوجهی و نادیده گرفتن، صد نفر وضعیت من را میپرسند. اما بیدل، من هنوز به سوی خاکساران نگریستهام و برای دیدنت بسیار منتظرم.