برگردان به زبان ساده
نورِ جان در ظلمتآبادِ بدن گم کردهام
آه ازین یوسف که من در پیرهن گم کردهام
هوش مصنوعی: در تاریکیهای بدنم، نور زندگی را گم کردهام. آه از این یوسف که من در پیرهن خود پنهان کردهام.
وحدت از یادِ دویی اندوهِ کثرت میکشد
در وطن، ز اندیشهٔ غربت، وطن گم کردهام
هوش مصنوعی: یگانگی، از یاد دوگانگی که منجر به اندوه کثرت میشود، در سرزمین خودم رنج میکشم و به خاطر فکر غربت، وطن را گم کردهام.
چون نمِ اشکی که از مژگان فروریزد به خاک
خویش را در نقشِ پای خویشتن گم کردهام
هوش مصنوعی: من مانند قطره اشکی که از چشمانم بر زمین میریزد، خودم را در ردی که از قدمهایم بر زمین میگذارم، گم کردهام.
از زبانِ دیگران دردِ دلم باید شنید
کز ضعیفیها چو نی راهِ سخن گم کردهام
هوش مصنوعی: برای بیان درد و دل خود، باید به سخنان دیگران گوش دهم، زیرا من از ضعف و نیرو نداشتن، مانند نی، راهم را گم کردهام و نمیتوانم به درستی صحبت کنم.
موجِ دریا در کنارم، از تکوپویم مپرس
آنچه من گم کردهام نایافتن گم کردهام
هوش مصنوعی: در کنار من امواج دریا در حال خروش هستند، اما از من نپرس که درباره چه چیزهایی احساس سرگشتگی میکنم. چون چیزی که من واقعاً گم کردهام، خود گم کرده بودن است.
گر عدم حایل نباشد زندگی موهوم نیست
عالمی را در خیالِ آن دهن گم کردهام
هوش مصنوعی: اگر نبودن مانعی در میان باشد، زندگی خیالی نخواهد بود. من جهانی را در تصوری که از آن دارم، گم کردهام.
تا کجا یا رب نوی دوزد گریبانِ مرا
چون گل، اینجا، یک جهان دلقِ کهن گم کردهام
هوش مصنوعی: پروردگارا، تا کجا گریبانم را از من میربایی؟ مانند گلی که در اینجا هست، من یک دنیا از لباسهای کهنه و گمشده دارم.
عمرها شد همچو نالِ خامه، میپیچم به خویش
پیکرِ چون رشتهای در پیرهن گم کردهام
هوش مصنوعی: سالهای زیادی گذشت و من مانند قلمی که در حال نالهکردن است، درگیر خودم هستم. همچنین، همچون رشتهای که در لباس گم شده، حس میکنم که وجودم در جایی گمشده است.
شوخیِ پروازِ من رنگِ بهارِ نازِ کیست
چون پرِ طاووسِ خود را در چمن گم کردهام
هوش مصنوعی: پرواز شوخوخور من به زیبایی و لطافت بهاری شبیه است که گویی ناز و زیباییاش متعلق به کیست. من همچون طاووسی هستم که پرهای خود را در چمن گم کردهام.
چون نفس آگه نیام از مدّعای جستوجو
اینقدر دانم که چیزی هست و من گم کردهام
هوش مصنوعی: من نمیدانم به چه چیزی در جستوجو هستم، ولی میدانم که چیزی وجود دارد و من آن را گم کردهام.
هیچجا بیدل سراغِ رنگهای رفته نیست
صد نگه چون شمع در هر انجمن گم کردهام
هوش مصنوعی: هیچجا نشانهای از عشق و احساساتی که از دست رفته پیدا نمیشود. من، مانند شمعی، در هر محفل و جمعی حضور دارم اما خودم را گم کردهام و تنها نگاهی به اطراف میکنم.