برگردان به زبان ساده
باکوی تو از روضه رضوان نتوان گفت
با روی تو از حور و زغلمان نتوان گفت
هوش مصنوعی: زیبایی و دلربایی تو به قدری بینظیر است که نمیتوان آن را با بهشت یا حور و غلمان مقایسه کرد.
از عاشق دیوانه مجوئید سلامت
با بیخبران از سر و سامان نتوان گفت
هوش مصنوعی: از یک عاشق دیوانه نباید توقع آرامش داشت، زیرا افرادی که از وضعیت او خبر ندارند، نمیتوانند درباره او با اطمینان صحبت کنند.
با زاهد بی ذوق مگو سر اناالحق
اسرار سلاطین چو بعامان نتوان گفت
هوش مصنوعی: با آدمی که بیذوق و بیفهم است دربارهی حقایق عمیق و معنوی صحبت نکن، زیرا مانند سلاطین، رازهایی وجود دارد که نمیتوان به عوام و مردم عادی گفت.
خورشید صفت ز آینه جمله ذرات
چون گشت عیان روی تو، پنهان نتوان گفت
هوش مصنوعی: زمانی که همه ذرات عالم چون آینه، صفات خورشید را نشان دادند و چهره تو را به وضوح نمایان کردند، دیگر نمیتوان آن را پنهان کرد.
درد دل عاشق نشود به بمداوا
با درد و غم عشق ز درمان نتوان گفت
هوش مصنوعی: عاشق نمیتواند از درد و غم خود به راحتی صحبت کند و درمانی برای آن پیدا کند، زیرا عمق احساسات او فراتر از کلمات است.
حسن تو ندانم به چه تشبیه توان کرد
خورشید جمالت مه تابان نتوان گفت
هوش مصنوعی: زیبایی تو را نمیدانم به چه چیزی میتوان تشبیه کرد؛ زیبایی چهرهات به قدری درخشان است که نمیتوان آن را به ماه تابان هم نسبت داد.
عاشق ز غم عشق چو شد بی دل و بی دین
باوی دگر از کفر و ز ایمان نتوان گفت
هوش مصنوعی: عشق باعث شده است که عاشق به حدی دچار غم و اندوه شود که دیگر نه دلی دارد و نه دینی. در این حال، نمیتوان دربارهٔ ایمان یا کفر او سخن گفت، چرا که او در وضعیت خاصی قرار دارد که فراتر از این مفاهیم است.
دلدار که پیمان شکن و جور و جفا خوست
باوی سخن از مهر و ز پیمان نتوان گفت
هوش مصنوعی: دلبر که پیمان را میشکنه و در ظلم و ستم خصلت داره، نمیشه با او دربارهی محبت و وفاداری صحبت کرد.
جانا چه کند چاره این درد اسیری
چون حال و دل خویش بجانان نتوان گفت
هوش مصنوعی: عزیزم، نمیدانم چگونه باید این اندوه و رنج را معالجه کنم، زیرا نمیتوانم حال و احوال خود را با کسی که دوستش دارم در میان بگذارم.