برگردان به زبان ساده
من به تو مشتاق و تو پیوسته از من در نفوری
بس عجب نبود که من ظلمت تو سرتا پای نوری
هوش مصنوعی: در اینجا بیان شده است که یک طرف این رابطه به دیگری علاقهمند است، در حالی که طرف مقابل همواره او را نادیده میگیرد و از او دوری میکند. جالب این است که با وجود این تاکید بر فاصله و نفرت، فرد در عین حال خود را در نور و روشنی احساس میکند، در حالی که فرد دیگر به شدت در تاریکی حس میشود. این موضوع نشاندهندهی تضاد و کشمکش در احساسات و وضعیت بین این دو فرد است.
من زتو محروم و تو محرم بمن درگاه و بیگاه
گنج سان مخفی ولی خورشید آسا در ظهوری
هوش مصنوعی: من از تو جدا شدهام، ولی تو با این حال به من نزدیک و در دسترس هستی. مثل گنجی که در جایی پنهان است، اما در عین حال مانند خورشید که در آسمان همیشه نمایان است، حضور تو در زندگیام همواره آشکار و روشن است.
پیش غلمان پریزاد من آنغلمان غلامی
با بهشتی حور من ای حور در عین قصوری
هوش مصنوعی: در کنار غلمان و پریان، من آن غلامی هستم با حوری بهشتی. ای حوری، حتی با وجود قصور و نقص من، باز هم در کنار تو هستم.
خاتم از دست سلیمان اهرمن بگرفت آنخط
تو گرفتی در میان آن لعل اهریمن به موری
هوش مصنوعی: شیطان انگشتری که از دست سلیمان بود را گرفت و تو نیز آن خط را که در میان سنگ گرانبهای خوش رنگ بود، به خود گرفتی.
گر نمکدانی چرا شکر دهی ای لعل نوشین
ورو توئی تنگ شکر ای لب چرا پیوسته شوری
هوش مصنوعی: اگر نمکدان هستی، چرا شکر میکنی؟ ای لعل شیرینی، و تو ای لب، چرا همیشه تلخی میزنی؟
شمع وش سر تا قدم میسوزم و دم بر نیارم
ناشکیبم من زتو اما تو از من خوش صبوری
هوش مصنوعی: من مثل شمع در حال سوختن هستم و حتی یک کلمه هم نمیگویم. تکیهگاه صبر من تو هستی اما تو در برابر من صبور و آرامی.
عاشق و درویش و سرگردان و محتاجم خدا را
غیر زاری پیش تو ای شه نه زر دارم نه زوری
هوش مصنوعی: من عاشق و فقیر و گمگشتهام و به خدا محتاجم. هیچ چیز غیر از ناله و گریه در پیش تو ندارم، ای پادشاه؛ نه ثروتی دارم و نه قدرتی.
ای علی اندر صف محشر که کس کس را نداند
دست من گیر اندر آن غوغا که تو داری نشوری
هوش مصنوعی: ای علی، در روز قیامت که هیچ کس دیگری را نمیشناسد، دست من را بگیر. در آن ازدحام و هیاهو، تو هستی که میتوانی مرا نجات دهی.
لاجرم اندر خطر ای سالک مسکین نمانی
جز خیال عشق گر در خاطرت کرده خطوری
هوش مصنوعی: بنابراین، ای مسکین سالک، در خطر میمانی و جز خیال عشق چیزی در ذهنت نمیگذرد، اگر در یادت خطری نقش ببندد.
من ندارم غیر عجز و مسکنت در دست چیزی
از عمل ای زاهد ار فردا تو را باشد غروری
هوش مصنوعی: من هیچ چیز جز ناتوانی و فقری در دست ندارم. ای زاهد، اگر فردا تو به خود ببالیدی، بدان که من فقط از ضعف و درماندگی آگاه هستم.