شمارهٔ ۶۱۳
اهلی شیرازی
»
دیوان اشعار
»
غزلیات
»
شمارهٔ ۶۱۳
دل ز جور فلک بجان آمد
بفلک بر نمی توان آمد
تا حدیثت شنید عیسی دل
بزمین باز از آسمان آمد
هر کجا جرعه تو ریخت بخاک
مرده را آب در دهان آمد
زان دهان میرسم بکام آخر
اینم از غیب بر زبان آمد
قصه از حد گذشت و کار از صبر
اهلی القصه در فغان آمد
شمارهٔ ۶۱۲: باز از فریب وعده دلم را شکیب داد
شمارهٔ ۶۱۴: تهیست کشتی می عمر از آن بغم گذرد
اطلاعات
وزن:
فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
قالب شعری:
غزل
منبع اولیه:
ویکیدرج
تعداد ابیات:
5
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
دل ز جور فلک بجان آمد
بفلک بر نمی توان آمد
هوش مصنوعی: دل از ظلم روزگار به تنگ آمده و دیگر نمیتواند به کائنات طاقت بیاورد.
تا حدیثت شنید عیسی دل
بزمین باز از آسمان آمد
هوش مصنوعی: وقتی عیسی داستان تو را شنید، قلبش از آسمان به زمین بازگشت.
هر کجا جرعه تو ریخت بخاک
مرده را آب در دهان آمد
هوش مصنوعی: هر جا که تو نوشیدنیات را بر زمین بریزی، آن مرده زنده میشود و آب در دهانش میآید.
زان دهان میرسم بکام آخر
اینم از غیب بر زبان آمد
هوش مصنوعی: از آن دهان و گفتار به مقصد نهایی میرسم و این سخن به طرز حیرتآوری از دل غیب بر زبانم جاری شده است.
قصه از حد گذشت و کار از صبر
اهلی القصه در فغان آمد
هوش مصنوعی: داستان به جایی رسیده که دیگر جایی برای صبر کردن نیست و همه چیز به شدت در حال عصبانیت و ناراحتی است.