برگردان به زبان ساده
زاده آزاده احمد را بلند باره داد و دانش پشت و پناه باد و چرا غواره دید و بینش نماینده راه. روزیکه دختر خان از تخت دل شکاری رخت بر تخته جان سپاری افکند و دور از تو لانه سورش خانه گور افتاد،تاکنون بر کیش یاری و دلبندی و آئین پدر و فرزندی نگارش ها کرده ام و آنچیزها را که مایه بخشایش بار خدای و گشایش اختر و آرایش سامان و افزایش تو آسایش ماست، گزارش ها آورده همه ناخوانده زیر نمد گذاشته شد و پاسخی نیک تا بد یک از صد نگاشته نیامد، چون کاردان و فرزانه ات میدانستم نه ریش گاو و دیوانه دل آسوده همی زیست که به فر کاردانی از پند ما بی نیاز است، و روشن روانش نادیده و ناشنیده دانای راز. فزایش گفتارش خاموش دارد و یادگار و بارش از پاسخ ما فراموش. به دستور پیشین رنج اندیش بارهاست و به شیوه دیرین و دانش دوربین بسیج انگیز کارها، از دام وام پارینه رسته است و تنخواه راه حجاز را بهم بربسته، شمارش همه با ستد و داد است و گزارش یکسره بر بست و گشاد، زیبانگاری که جسته بودم خواسته است و بستر به تازه بهاری آراسته، خرمن های گندم و جو به فر پاسش توده توده اند و خانه و مهمان از دریای خوان و خورش آسوده، شتر زیر بار است و ساربان پهنه پارس و راسان را پی سپار، چونانکه در گوشه و کنار و نهفته و آشکار همی شنوم از همه کاری کناره گزینی و بر دخمه خاتون و زخمه سوگواری بادپیما و خاک نشین بر بوی چتر و چوگانش چون چنبر لیلی و پیکر مجنون پای تا سر پیچ و تابی و با یاد غنچه و گلبرگش چون نرگس خسرو و لاله شیرین سر تا پای در آتش و آب، گاه در تپه«تبت» و «توحید» راز و نیازی داری و گاه بر شاخ شبستان و کاخ و بستان ساز نمازی، از ساز و سامان کهنه و نو که پول پول و جو جو توخته ام دامن کشانی، و بر این باغ و بستان و راغ و درختستان که با وام و گرو اندوخته آستین افشان، همه کارها پخش و پریشان، درهم و برهم ریخته و تافته و بافت های دیرین را تار و پود بر هم و درهم گسیخته، کشت و خرمن«دهبن» شکار دزد و موش است و دشت و دامن«دهنو» چراگاه آهو و خرگوش.
هوش مصنوعی: فرزند آزاد را به بلندی و پرآرامش یافتند و دانش پشت و پناه او شد تا راهی بیابند. روزی که دخترخانم از تخت خود به دنیای دیگر رفت و دور از تو محل سکونتش به گور تبدیل شد، من به یاد یاری و علاقهام به آیین پدر و فرزندی نوشتههایم را ادامه دادم. آنچه که به منبع رحمت الهی و خوشبختی و آسایش ما کمک کند، به شکل گزارشی گردآوری کردهام، اما هیچ پاسخی از صد نوشته به دست نیامده است. چون میدانستم تو فردی دانا و کاردان هستی و به نصیحت ما نیاز نداری، نادیدهات گرفتهام. گفتار و یادگار تو در سایه است و از پاسخی که خواستهام فراموش شده است. به روال گذشته، بارها در مورد مشکلات اندیشیدهام و با تلاشهای قدیمی و دوراندیشی به کارها پرداختهام. از بدهیهای قدیمی رهایی یافتهام و هزینههای سفر را جمعآوری کردهام. تمامی کارها با محاسبه و پیگیری انجام شده است. آنچه را که میخواستم، برآورده شده و زمینهای کشاورزی با محصول گندم و جو انباشته شده است. خانهها و مهمانان از غذاهای خانگی بهرهمند شدهاند و شترها در بار خود هستند. از دور و نزدیک میشنوم که برخی از کارها در حال کنارهگیری هستند و در محلی که باید بر لبهٔ غم نشسته باشند، چتر و چوگان همواره به یاد کسی خوابیده است. گاه در بلندیهای تبت و توحید نیازهایی وجود دارد و گاه در بستر باغ و کاخ نذری وجود دارد. از آمد و رفت کهنه و نو، با دقت محاسبات کردهام و در این باغها و باغستانها که سرمایهام را در آن گذاشتهام، تمام کارها به هم ریخته و در هم تنیده شده است، کشت و برداشت در زمینهای مختلف در حال انجام است و دشتها و دامنهها نیز چراگاه حیوانات هستند.
دائی و خطر در پی جامه و جامگی خایه به مشت و خانه به دوش، بار مهمان رخت نیفکنده بر خراست و رخت نیفکنده برخراست و رخت آینده باز نگشوده بر در. گرگ بیابان شبان میش و قوچ است و چراگاه گاو و اشتر بارانداز سیستانی و بلوچ. پند نیک پسندانت با این همه رسوائی باد است و رنج درویشی و شکنج بینوائی از یاد، شعر:
هوش مصنوعی: حق و خطر در پی لباس و زینتهای خود هستند، در حالی که در خانه نشستهاند و بار مهمان را بر دوش خود نمیگذارند. گرگ در بیابان شبان میش و قوچ است و چراگاههای گاو و شتر به عنوان مکانهایی برای استراحت سیستانیها و بلوچها به حساب میآید. نصیحتهای خوب و پسندیده، با وجود این همه رسوایی، به باد رفتهاند و زحمت درویشی و سختی فقر نیز فراموش شده است.
آنچه گویند مگو بدتر از آن خواهی گفت
هر چه گویند مکن بدتر از آن خواهی کرد
هوش مصنوعی: اگر مردم چیزی بگویند، سعی کن چیزی بدتر از آن را نگویی؛ و اگر کاری از تو بخواهند، سعی کن کاری بدتر از آن را انجام ندهی.
اگر چه هنوزم گوش از شفتن آکنده است و هوش از پذیرفتن پراکنده، پندار نیکم درباره تو از این بدگوئی ها دگرگون نخواهد شد و گمان زیبا این مایه که از تو راز دهن هاست و ساز انجمن ها افسانه و افسون خواهد دید ولی چون ستایش و بیغاره را بر نهادها دستی است، و سخن را گزاف یار است در همه دل ها نشستی، همی ترسم اندک اندک این سرد سرائی گرم گردد و سنگین دل پذیرش را با همه سختی نرم، راستی را اگر این کج پلاسی راست باشد و آوازه این رسوائی و خودرائی بی کم و کاست، دوده ما را دیر یا زود از این افروخته آذر جز خاکستر و دودی و رستای برگ و نوا را در این سودای سرمایه سوز جز سوخت و زیان سودی نخواهد ماند. زن مردن در خور این مایه سوک و زاری و سزای این پایه سردی و بیزاری نیست. در این رنج جان شکر و این شکنج جهان او بار افزون از سی هزار مرد و زن که اورنگ دارائی را جمشید بودند و سپهر زیبائی را خورشید، به ماهی در مرز ری بالین و بستر خاک و خشت آمد و رخت به داغستان دوزخ و باغستان بهشت افتاد. کسی شال به گردن نینداخت و چاک از گریبان به دامن نبرد از سر ساز و سامان بر نخاست و با آستین گوشه گزینی دامان به دامان نبست. زن رفت دختری باید جست، بد سوخت بهتری باید خواست.
هوش مصنوعی: با اینکه هنوز صداهای ناگوار در گوشم زنگ میزند و افکار به سختی میپذیرند، تصور خوب من درباره تو از این بدگوییها تغییر نخواهد کرد. من هنوز به خوبی نسبت به تو معتقدم و میدانم که صحبتهای تو پر از رمز و راز است. اما چون ستایش و نکوهش در جامعه دارای قدرتی هستند و سخنان بیمورد در دلها نشستهاند، نگرانم که به تدریج این فضای سرد به گرما مبدل شود و سختیها نیز آسان گردند. اگر این بدنامی و خودرایی حقیقت داشته باشد، دیر یا زود ما را از دمی که در آن هستیم به خاکستر و پشیمانی خواهد رساند. نبودن ارزشی برای این همه سوگواری و بیاحساسی عجیب است. در این دنیای سخت، درد و رنج شکر به دل نمیآورد و از بین این همه مشکل، دیگر راهی جز جستجوی یک دختر وجود ندارد، زیرا باید به دنبال بهتری بود.
این کاوش بی هنگام کدام است و جنبش بدفرجام را چه نام برای چه سزای که رهزنی را زن نام کرده ای و گام سوزی را سازکام شمرده ای، شعر:
هوش مصنوعی: این کاوش در زمان نامناسبی انجام میشود و حرکتی که به نتیجه خوبی نمیرسد چه نامیده میشود؟ تو چرا به دزدیدنیها، صفت زن را دادهای و حرکتی ناکام را به عنوان چیزی مثبت شناختهای؟
زنان راستانی سگان راستای
که یک سگ به از صد زن پارسای
هوش مصنوعی: زنان درستکار مانند سگهای راستین هستند، که یک سگ بهتر از صد زن پارساست.
روزگار پیشین زنی جوان را شوی مهربانی در گذشت، دامن از شاه و گدا درچیده و آستین بر پیر و برنا افشاند، از همه کیهان کناره گزین آمد و بر گور هم خوابه خاک نشین گردید. کارش همه روزه و نماز بود و شمارش زوزه و نیاز.
هوش مصنوعی: در زمانهای گذشته، زنی جوان همسری مهربان داشت که از دنیا رفت. او لباسهایش را از میان شاه و گدا انتخاب کرد و برای پیر و جوان آستین باز کرد. او از تمام جهان کناره گرفت و بر روی قبر همسرش نشسته و به خاک پناه آورد. کار روزمرهاش عبادت و نماز خواندن بود و مشغول شمارش زوزه و دعاهایی بود که میکرد.
شاهی خیره کش مرزبانی آن کشور داشت، دزدی تیره هش را که راه کاروان می زد و بار بازرگانان می برد به بختیاری بگرفت و به زاری بکشت و بر دروازه به دار آویخت. و سرهنگی به پاسداری داشت که دستیارانش نگشایند و نربایند. گماشته سستی کرد. شنگولان چستش بگشودند و چابک بر بودند. بیچاره از بیم خسرو و گزند جان رخت بر بارگی بست و ساز آوارگی ساخت. شبانه به گورستانی گذشت چراغی فروزان دید و دلکشی مهوش دریائی آب نه که کوهی آتش بر گوری سوزان، پای در گل و دست بر دل، مست و مدهوش گردید، و دستان دزد و یاسای مرزبانش فراموش. نمازش برد و نیاز انگیخت. پرسشی گرم کرد،خاتونش پاسخی نرم فرمود، نرم نرمک بر سر کار آمد و کار از گزارش به بوس و کنار کشید، و سستش درانداخت و سختش بر سپوخت. مهر از شوی پیشین باز برید و سخت سخت در سرهنگ هنگ کرده خرزه سندان کمر بست، فرد:
هوش مصنوعی: در سرزمین یک پادشاه سختگیر، مرزبانان وظیفه حفاظت از کشور را بر عهده داشتند. یک دزد که بار بازرگانان را مورد حمله قرار داده بود، به چنگ مرزبانان افتاد و به شدت مجازات شد. آن دزد را به بیرون شهر بردند و آویزان کردند. سرهنگی برای پاسداری از منطقه تعیین شده بود که دستور داشت هیچکس را به دزدیدن یا کمکاری اجازه ندهد. اما یکی از نگهبانان سهلانگاری کرد و دزدان توانستند از دست او فرار کنند. نگهبان از ترس پادشاه و عواقب کارش تصمیم به فرار گرفت و شبانه به گورستانی رفت. در آنجا چراغی روشن دید و منظرهای دلنشین همچون آبهای دریا که مانند کوهی از آتش در حال سوختن بود، او را مدهوش کرد. او ناگهان از یاد دزد و مرزبانش غافل شد و به نماز پرداخت. در آنجا او با زنی گفتگو کرد که جوابش به آرامی او را جذب کرد. کمکم به او نزدیکتر شد و جریان امور تغییر کرد. عشق او به شوهر قبلیاش را فراموش کرد و تصمیم گرفت خود را به سرهنگ معرفی کند.
سر دخمه کردند زرد و کبود
تو گوئی فرامرز هرگز نبود
هوش مصنوعی: در جایگاه تاریک و غمانگیز، رنگها زرد و کبود شدهاند، گویی که فرامرز هرگز وجود نداشته است.
سپوزنده چون کام گرفت و لختی آرام یافت، افسانه دزد و آویز شهریارش چشم از دیدن دربست و لب از گفتن بردوخت. خاتون اشک یله کرد و بنیاد گله، که آن گرمی از چه رست و این سردی از چه خاست؟ چندان ویله پخت و پیله پرداخت که راز از دل بر زبان افتاد و زبان روشنگر درد نهان شد. نازنین یار شوهر دوست که پیمان کیهان شکسته بود و پاک دیده و پاکیزه دامن بر خاک کشته خویش نشسته خندان خندان بغل بر گشاد و سرهنگ را تنگ تنگ در بر کشید، دست بر سر و موی سود و بوسه بر لب و روی زد که چه جای تیمار و درد است و اشک گرم وناله سرد، جفت من در توش و تن با ساز و برگ است و دور از جان شیرین تو نوگذشته و تازه مرگ، اینک از خاکش بر آرم و آرامش خرم روان ترا بردار سپارم.
هوش مصنوعی: پس از اینکه سپوزنده از لذت خود به آرامش رسید، داستان دزدی و آویز شهریار را به عنوان روایتی از درختان و گلها رها کرد. خاتون اشکهایش را آزاد کرد و سؤالی آغاز کرد: این گرمی از کجا آمده و این سردی از چه نشأت گرفته است؟ او آنقدر به صحبت درباره این موضوع ادامه داد که راز درونش بر زبانش آمد و درد نهانش را به روشنی بیان کرد. یار عزیزش که عشق آسمانی را ترک کرده بود، با دلی پاک و دامن پاکیزه در کنار خاک عزیزش نشسته و با لبخند اجازه داد که احساساتش را بروز دهد. او سرهنگ را به آغوش کشید و به او گفت که دیگر جایی برای غصه و درد نیست، زیرا عشق آنها با همه فراز و نشیبها زنده و در حال حاضر تازه است. اکنون از خاک عزیزش او را برمیدارد و آرامش را به او بازمیگرداند.
پس به دست و دندان خاک دخمه رفتن گرفت و جامه مرده سفتن، تا تنش از خشت و خاک بپرداخت، هزار بارش گور به گور انداخت، سرهنگ از آن مرده زنده شد و خاتون را از این مرده کشی ستاینده. پس گفت مرده تو و کشته من در برز و بالا یک رنگند و به اندام و پیکر یک سنگ، مگر این را بر چانه ریش رسته و او را زنخ از موی شسته. خاتون چنگی بر نای و پائی بر سینه بینوای شوی خویش نهاده، شاخ شاخش موی از زنخدان بر کند و دسته دسته بر باد داد شکاروارش بر دوش بست و به دستیاری سرهنگش سرآویز از دار آونگ ساخت، و پتیاره شب باره هزار کاره همه چیز خواره با یارسه زهواره نشستن و فتادن گرفت و سودای گرفتن و دادن. چندی برآمد مرگ سرهنگ نزدیک شد و خورشیدن زندگانی تاریک. همسایگان و خویشان را فرا بستر کشید و به درخواست آشکار و لابه پنهان همگان را به زاری آگاه کرد و گواه یکدیگر فرمود: چون جان پاک برآید و پیکر مستمندم به خاک در آید این مهربان خاتون را از گور من دور دارید و اگر خدای نکرده نزدیک شود دیرش مگذارید. همی اندیشه مندم که پس از من با دیگری برتند و به خواری از خاکم برکند و به زاری ریشم بر کند و به جای دزد خونی بر دار افکند، و با آن کلفت گردن مفت سپوز و هنگفت کرده سفت فشار لنگ انداز آندوش و کام اندیش آن کار گردد.
هوش مصنوعی: مرد که به شدت در تلاش بود، از خاک و آلودگی بیرون بیاید و خود را از قید و بندهای دنیوی رها کند. او بارها در گور به خواب رفته و دوباره زنده شده بود. زن نیز به او احترام میگذارد و قدردان رنجهای اوست. او مشخصات مرده و زنده را با هم مقایسه میکند و به شباهتهای فیزیکی آنها اشاره میکند. در این بین، زن موسیقی نواخته و به یاد همسرش اشک میریزد، در حالی که موهای او را جمع کرده و بر دوش میکشد. با کمک یک فرمانده، او مراسم بزرگداشت همسرش را برگزار کرده و در مورد مرگ قریبالوقوع فرمانده احساس غم و اندوه میکند. او از همسایگان و خویشانش میخواهد تا اگر او بمیرد، مانع نزدیک شدن زن به قبرش شوند و از او خواسته که پس از مرگش، با کسی دیگر ازدواج نکند و از خاکش بیاحترامی نشود. او نگران این است که پس از مرگش، کسی دیگر با بیاحترامی از خاکش بر دارد و یاد او را نادیده بگیرد.
ای فروغ دیده و چراغ دوده گروهی که مهر پرور و شوی پرستش را این کرد و کارست و با لاف پاک دامانی و پاکیزه گریبانی این انداز و هنجار، دانای کارآزموده و بینای راه پیموده به پاس پیمان و پیوند او بنیاد گوشه گزینی نهد و خاک خاندانی که شکسته سامانش به سالیان دراز درست افتاد بر باد دهد، من گنگ خواب دیده و تو کر، نه من گفتن توانم نه تو شنفتن. بار خدا گواه است و پاک پیمبر آگاه اگر در رسیدن این نامه دامن از این خارجامه در نچینی و اندیشه از این پیشه خانه بر که تیشه ریشه پرداز است باز نبری، جاودان از من آماده باز بریدن و دامان در چیدن باش، دیوانه زنگی کور آهنگ که خود از چاه راه نداند و راهنمایئ فرهنگ سهلان سنگ جهان دیده مردم را نیز افسانه خواند، شایان خواری و راندن است نه در خورد یاری و خواندن. زنهار دامن از این گرد درد انگیز که خواسته خامی است بیفشان و لگام از ناورد مرد آویز این چالش که انگیخته خودکامی است درکش، که آب دیده کامرانی از آن برباد است و آتش دوده زندگانی از این در خاک.
هوش مصنوعی: ای روشنایی چشمها و چراغ تاریکیها، گروهی که با محبت و ارادت به معشوق خود چنین کارهایی میکنند و خود را با افتخار پاک و بینقص نشان میدهند، باید بدانند که فردی با تجربه و بینا به پاس پیمانی که با او دارند، نمیتواند به راحتی به گوشهنشینی پناه ببرد و در خاکی که خانوادهاش سالهاست دچار سختی و خرابکاری شدهاند، زندگی کند. من مانند کسی خوابزده و تو مانند کسی ناشنوا هستیم، نه من میتوانم سخن بگویم و نه تو میتوانی بشنوی. خدا و پیامبر پاک او شاهدند که اگر در دریافت این نامه از حقیقت کنارهگیری کنی و به کار و پیشهات فکر نکنی، بیتردید از من انتظار جدا شدن و جمع کردن دامن خود را داشته باش. مانند دیوانهای که خود را نمیشناسد و نمیتواند راه را بیابد، نباید به هوس دنیایی دل ببندد. باید آگاه بود که این تلاشها و آرزوهای بیپایه ممکن است به خرابی ختم شود و زندگی را به باد بدهد.
دوم شوال سنه ۱۲۶۲ در تختگاه ری نگارش یافت.
هوش مصنوعی: این متن در دوم شوال سال ۱۲۶۲ هجری قمری در شهر ری نوشته شده است.