برگردان به زبان ساده
چنان زشتم، که ترسم چشم رحمت ننگرد سویم
مگر فردا کشد رنگ خجالت پرده بر رویم
هوش مصنوعی: من آنقدر بد هستم که میترسم چشم لطف خدا به من نیفتد؛ مگر اینکه فردا بر اثر شرمساری، رنگ خجالت بر چهرهام بیفتد.
اقامت چون توان کردن، چو آمد نوبت پیری؟
درین میدان قد خم گشته چوگانست و، من گویم!
هوش مصنوعی: اگر بخواهیم در زندگی بمانیم و پایدار باشیم، با آمدن سن پیری چه باید کرد؟ در این میدان، ما هنوز جوان هستیم و من این را میگویم!
چنان در بستر افتادگی بر خویش میبالم
که تنگی میکند بر تن، لباس نقش پهلویم
هوش مصنوعی: در بستر خواب به قدری به خودم افتخار میکنم که لباس نقشدار به تنگی به تنم میچسبد.
ندانستم ز حیرت یار کی برخاست از مجلس؟
تپیدنهای دل هرچند زد دستی به پهلویم!
هوش مصنوعی: نمیدانستم که یار چه زمانی از مجلس خارج شد. با وجود اینکه دل من به شدت میتپید، کسی به من توجه نکرد و دستی به پهلویم نزد.
چنان افشرده ذوق بردباری پا بدل واعظ
که نتواند دگر از جای کندن حرف بدگویم
هوش مصنوعی: آنگونه درک و احساس من از صبر و بردباری در عمق وجودم جا گرفته است که دیگر نمیتوانم از جایی به حرف زشتی برگردم.