برگردان به زبان ساده
چو مینا گرچه آیین قدح نوشی نمی دانم
لبالب گر شوم از باده، بیهوشی نمی دانم
هوش مصنوعی: هرچند که هنر نوشیدن را نمیدانم و به آداب آن آشنا نیستم، اما اگر خود را از شراب پر کنم و مست شوم، هنوز هم نمیفهمم که چه رخ میدهد.
مده خیاط دوران، گو قبای اطلسم چون گل
که من آیینه ام، غیر از نمدپوشی نمی دانم
هوش مصنوعی: خیاط زمانه را مخر، بگذار که لباس جادویی بدوزد. چون گل، من فقط آینهام و جز لباس نمدی چیز دیگری نمیشناسم.
اگر سرو سهی باشم، ز ناشایستگی خود را
به آن شمشاد قامت، باب همدوشی نمی دانم
هوش مصنوعی: اگر من هم مانند سرو بلند و زیبا باشم، به خاطر نادرستیها و ناپسندیهایم، خود را همردیف با آن شمشاد نمیدانم.
ز بس در دل نشسته نقش باغستان رخسارش
ز خاکم گر دمد نسیان، فراموشی نمی دانم
هوش مصنوعی: چون تصویری از زیبایی چهرهاش در دل من جای گرفته، اگر بخواهد فراموش کنم، نمیتوانم.
چو آن خاری که با گل می گذارد سر به یک بالین
به او همخوابه ام، لیکن هم آغوشی نمی دانم
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به ارتباط پیچیده و غیرمستقیم خود با معشوق اشاره میکند. او مانند خاری است که در کنار گلی قرار دارد و این وجود نزدیک و همنشینی باعث نشده که درک واقعی از محبت و همدلی داشته باشد. به عبارتی، در حالی که ظاهراً در کنار هم هستند، اما هنوز مفهوم واقعی عشق و نزدیکی را نمیداند.
به رنگ نرگسش از مستی ام صد شور و شر خیزد
به این مستی، چو وابینی، قدح نوشی نمی دانم
هوش مصنوعی: به خاطر زیباییهای چشمان او، در درونم شور و هیجان زیادی احساس میکنم. و وقتی در این حالت مستی او را میبینم، دیگر نمیدانم که آیا باید نوشیدنی بنوشم یا نه.
به تقلید مکرر گفتگویی چند، چون طوطی
تلاش افروز نطقم، قدر خاموشی نمی دانم
هوش مصنوعی: من مثل طوطی بارها و بارها حرفهایی را تکرار میکنم، اما ارزش سکوت را نمیفهمم.
درین میخانه گر صد جا مقام دلنشین باشد
مقامی بهتر از آن سوی مدهوشی نمی دانم
هوش مصنوعی: در این میخانه اگر صد جا برای آرامش و خوشی باشد، من جایی بهتر از آن سوی مستی و شیدایی نمیشناسم.
چو مروارید بردم سر به گوش آن صنم، طغرا
ولی از بی زبانی، طرز سرگوشی نمی دانم
هوش مصنوعی: من مرواری را به گوش آن معشوق زیبا هدیه دادم، اما از دست بیزبانی نمیدانم چگونه باید صحبت کنم و احساساتم را بیان کنم.