برگردان به زبان ساده
زلف او برده قرار خاطر از من یادگاری
من هم از آن زلف دارم یادگاری بیقراری
هوش مصنوعی: زلف او آرامش را از من گرفته، و من نیز از آن زلف یک نشانه از بیقراری دارم.
روزگاری دست در زلف پریشان توام بود
حالیا پامالم از دست پریشان روزگاری
هوش مصنوعی: زمانی بود که من با موهای نامنظم تو در پیوند بودم، اما اکنون خودم زیر پای روزگار لگدکوب شدهام.
تا گرفتم گوشه در میخانه با یاد دو چشمت
رشک مهر و ماه دیدم جام بزم میگساری
هوش مصنوعی: از زمانی که در گوشهای از میخانه نشستم و به یاد چشمان تو افتادم، حس کردم که ماه و خورشید را نیز به حسادت واداشته است و در این حال، جامی از شراب بزم را در دست گرفتم.
سنگ بر در کم بزن زاهد بیا خود تا ببینم
کوزهٔ می بشکند یا کاسهٔ پرهیزگاری
هوش مصنوعی: به در خانه زاهد نزن، بیا و خودت ببین که آیا ظرف شراب میشکند یا کاسهٔ پارسایی.
چشم پروین فلک از آفتابی خیره گردد
ماه من در چشم من بین شیوه شب زنده داری
هوش مصنوعی: چشم ستاره پروین به خاطر نور آفتاب حواسش پرت میشود، اما ماه من در چشم من، نشاندهنده شیوهای است که شبزندهداری میکند.
شد دلم زندانی مشکین حصار چین زلفت
شاه من ای ماه مشکویی و ای شوخ حصاری
هوش مصنوعی: دل من به دام زلف تو گرفتار شده است، ای شاه من که همچون ماهی خوشچهره و با طراوت هستی. آه، تویی که مثل حصاری دلربا، مرا اسیر خود کردهای.
داد سودای دلاندوزی سر زلف تو بر باد
سرو من آزاده را نبود سر سرمایهداری
هوش مصنوعی: عشق و تعلقات دلانگیز من به موهای تو باعث شده که من، مانند یک سرو آزاد، هیچ سرمایهای برای اندوختن و ثروتآفرینی نداشته باشم.
خود چو آهو گشتم از مردم فراری تاکنم رام
آهوی چشم تو ای آهوی از مردم فراری
هوش مصنوعی: من هم مثل آهو از مردم فرار کردهام، تا بتوانم آرامش را در چشمان تو پیدا کنم، ای آهو که تو هم از انسانها دوری میکنی.
گر نمی آئی بمیرم زانکه مرگ بی امان را
بر سر بالین من جنگ است با چشم انتظاری
هوش مصنوعی: اگر تو نمیستی، من خواهد مرد، زیرا مرگ بیرحم در کنار من در حال جنگ است و من با چشم به راه تو در انتظار ماندهام.
خونبهائی کز تو خواهم گر به خاک من گذشتی
طره مشکین پریشان کن به رسم سوگواری
هوش مصنوعی: اگر روزی به خاک من آمدی و خون دل من را دیدی، موهای مشکین خود را به علامت سوگواری به هم بریز.
باش کز شوق گل رویت غزلخوان باز خیزم
فصل گل چون بشنوم غوغای مرغان بهاری
هوش مصنوعی: بیا که به عشق زیبایی تو دوباره شعر بگویم. وقتی صدای شوق پرندگان بهاری را بشنوم و فصل گلستان فرا برسد، دوباره جان میگیرم.
شهریاری غزل شایسته من باشد و بس
غیر من کس را در این کشور نشاید شهریاری
هوش مصنوعی: فقط من شایسته رهبری غزل هستم و هیچکس دیگری در این سرزمین لایق این مقام نیست.