برگردان به زبان ساده
گراز دور الستت هست جامی باقی ای ساقی
بیا بشکن که مخمورم، خمارم زان می باقی
هوش مصنوعی: ای ساقی! هنوز از آن نوشیدنی گرانبها چیزی باقی مانده است. بیا و آن را بریز، زیرا من در حالتی از مستی هستم و به شدت از آن شراب لذت میبرم.
من از عشق تو میمیرم، بگو: کاخر چه تدبیرم؟
که زد مار غمم بر دل نه تریاق است و نه راقی
هوش مصنوعی: من به خاطر عشق تو در حال نابودی هستم. بگو چه چارهای برای این وضعیت دارم؟ چون درد دل من به قدری شدید است که نه داروی شفابخش دارد و نه تسکینی پیدا میشود.
ز تاب لعل و آب می، فکندی آتشی بر ما
تو در ما آخر این آتش چرا افکندی ای ساقی؟
هوش مصنوعی: به خاطر درخشش لعل و شراب، تو آتشی بر دل ما زدی. حالا چرا این آتش را در وجود ما انداختی، ای ساقی؟
به دردی کن دوای من که بیماران عشقت را
کند درد تو درمانی کند زهر تو تریاقی
هوش مصنوعی: به کسی بگو که درمان درد من است، بیمارانی که در عشق تو رنج میبرند، درد تو میتواند به درمان درد من کمک کند و زهر تو مانند تریاق عمل کند.
ز شرح شوق دیدارت، مقصر شد زبان من
قلم را بر تراشیدم که گوید حال مشتاقی
هوش مصنوعی: از شدت شوقی که دیدارت در دل دارم، زبانم به اشتباه در توصیف آن ناتوان شد. قلم را به کار گرفتم تا حال و روز مشتاقیام را بیان کند.
من از شوق تو چون پروانه میسوزم چرا یک شب
دلت بر من نمیسوزد، نه آخر شمع عشاقی؟
هوش مصنوعی: من از عشق تو به شدت در درون خود میسوزم، اما چرا یک شب دل تو به یاد من نمیسوزد؟ آیا آخرین شمع عشق من نیستی؟
تو داری طاق ابرویی که جفتش نیست در عالم
تویی آنکس که در عالم، به جفت ابروان طاقی
هوش مصنوعی: تو دارای ابروانی زیبا و منحصر به فردی هستی که هیچکس نمیتواند مانند آن را در دنیا پیدا کند. تو همان کسی هستی که به زیبایی ابروهایت میبالد و به چشمهایت جاذبه خاصی میبخشد.
نکو رویی و بدخویی، رفیقانند و من باری
تو را چندانکه میبینم، سراپا حسن اخلاقی
هوش مصنوعی: خوبی چهره و بدی رفتار، هر دو در کنار هم قرار دارند و من، هر بار که تو را میبینم، تمام وجودت مملو از اخلاق نیکو است.
ز مهر روی او عمری است تا دم میزنی سلمان
به مهرش صادقی چون صبح از آن مشهور آفاقی
هوش مصنوعی: سالهاست که عشق و محبت او در قلبت جا دارد، سلمان. تو در عشق او همچون صبح زود روشنایی میبخشـی و این محبتت هرگز پنهان نیست و همه جا در آفاق مشهور است.