برگردان به زبان ساده
خاطر من نشکفد از وصل یار خویشتن
این چمن رنگی ندارد از بهار خویشتن
هوش مصنوعی: دل من از نزدیکی و وصال معشوق شاد نمیشود، زیرا این باغ هیچ زیبایی و رنگی از بهار خود ندارد.
عشق از بس غافلم کرده ست از خود، می کنم
همچو طفلان خاکبازی با غبار خویشتن
هوش مصنوعی: عشق به قدری من را از خود بیخبر کرده که مانند کودکان با خاک و غبار وجود خود بازی میکنم.
آخر کار محبت، جان به حسرت دادن است
می تراشد کوهکن سنگ مزار خویشتن
هوش مصنوعی: در پایان عشق و محبت، باید جان را با حسرت فدای آن کرد. کسی که کوه را میکَند، در حقیقت سنگی برای یادبود خودش شکل میدهد.
در تمام عمر می سوزم برای دیگران
آتشم، آتش نمی آید به کار خویشتن
هوش مصنوعی: در طول عمرم برای دیگران تلاش کرده و رنج میبرم، اما برای خودم هیچ فایدهای ندارم و آتش وجودم به خودم نمیرسد.
سهل باشد گر سوار توسن گردون شوی
جهد کن تا چون صبا گردی سوار خویشتن
هوش مصنوعی: اگر سوار اسب چرخش جهان شوی، آسان است؛ اما تلاش کن که همچون باد، بر مرکب خود سوار شوی.
هرکسی سر در کنار یار دارد، من سلیم
می نهم چون غنچه شب سر در کنار خویشتن
هوش مصنوعی: هر کسی محبوبی در کنار خود دارد، اما من مانند یک غنچه شب، تنها به خودم پرداختهام و سرم پایین است.