برگردان به زبان ساده
رفتم از خود محو آن سیما شدم
رفته رفته غرقۀ دریا شدم
هوش مصنوعی: از خودم خارج شدم و به زیبایی او مشغول شدم و کمکم در عمق این عشق غرق شدم.
بیخبر ماندم ز دل وز حال او
تا کنون می رفتم از دنبال او
هوش مصنوعی: مدت طولانی است که از حال و دل او بیخبر ماندهام و هنوز هم در پی او میروم.
نک نمیجویم دگر گم شد پی اش
تا چه آمد بر سر از شور مِی اش
هوش مصنوعی: دیگر به دنبالش نمیگردم که گم شده است. نمیدانم چه بر سرم آمده است که به خاطر نوشیدنیاش دچار شوری و هیجان شدهام.
میزنم هر سو صدا کای همسفر
در کجایی، خون شدی یا جان به سر
هوش مصنوعی: هر جا که میروم صدایم را بلند میکنم و از همسفرم میپرسم که کجاست. آیا از شدت غم خونین شدهای یا جانت در حال تمام شدن است؟
می نیاید زو صدایی سوی من
گوید او شد در به در، در موی من
هوش مصنوعی: او صدایی نمیآورد که به من بگوید که از دستش رفتهام و در زندگیام پنهان شده است.
بگذر از وی درگذار افسانه را
میزنی تا کی صدا دیوانه را
هوش مصنوعی: از او بگذر و به افسانهها توجه نکن، آیا تا چه زمانی میخواهی صدای دیوانه را بشنوی؟
خاصه مجنونی که در صحرای عشق
رفته یکجا روحش از یغمای عشق
هوش مصنوعی: این بیت به وضعیت عاشقی اشاره دارد که به شدت درگیر عشق شده و در دنیای عشق، چنان مجنون و دیوانه است که دیگر نمیتواند از آن خارج شود. او به قدری تحت تأثیر عشق قرار گرفته که روحش به واسطهٔ آن دچار تغییر و تحول شده و از خود بیخود شده است.
بر مشامش می رسد از هر کنار
بوی موی آن نگار گل عذار
هوش مصنوعی: از هر سمت بوی خوش موی آن زیبایی که چون گل صورت دارد به مشامش میرسد.
نی خبر دارد ز پا و نی ز سر
نی ز راه و نی ز یار همسفر
هوش مصنوعی: نه پا از حال خود خبر دارد و نه سر، نه راه را میشناسد و نه یار را که همسفر اوست.
نه شناسد پیش رو را از قفا
تا زند دلداده ای او را صدا
هوش مصنوعی: چهرهی کسی که در برابر ماست را نمیشناسد، اما وقتی به او پشت کنیم، دلباختهاش او را صدا میزند.
گاه میزد دل به من سربسته حرف
که نبندی جز ز عشق یار طرف
هوش مصنوعی: گاهی دل به من میگوید که فقط از عشق یار صحبت کن و حرفی نزن.
گر بیایی میرویم آنجا که اوست
با که باشیم از دو عالم تا که اوست
هوش مصنوعی: اگر تو بیایی، ما به جایی میرویم که او هست. مهم نیست با چه کسی باشیم، زیرا آنجا که او هست، از این دو جهان برای ما باارزشتر است.
رفت آخر، خود مرا برجا گذاشت
زآنکه پروای سکون دیگر نداشت
هوش مصنوعی: ترک کرد و رفت و من را تنها گذاشت، زیرا دیگر برای آرام ماندن اهمیتی قائل نبود.
روزگاری بد که غم پرورده بود
عشق در وی کار خود را کرده بود
هوش مصنوعی: در روزگاری سخت، عشق غم و اندوه را در دل پرورش داده بود و تأثیر خود را بر او گذاشته بود.
بود هر دم بر بهانه و حالتی
یافتم کو می رود بی رخصتی
هوش مصنوعی: هر لحظه به بهانهای دست مییابم که میرود بدون اینکه اجازهای بگیرم.
این یقین بودم که با آهستگی
دارد اندر طرّه ای پیوستگی
هوش مصنوعی: من مطمئن بودم که او به آرامی در حال گره زدن موهایش است و این کارش نشاندهنده پیوستگی و ارتباطی عمیق است.
رفته حلقش خم به خم در حلقه ای
نیست یک مو با دو کونش علقه ای
هوش مصنوعی: شخصی در حال حرکت است و گردن او در حال خم شدن است. در حال حاضر، او در یک حلقه قرار دارد و هیچ چیزی نمیتواند با دو ویژگیاش او را محدود کند.
میکشد آخر ز ما ناچار دست
بندها را سر به سر خواهد گسست
هوش مصنوعی: در نهایت، بیگزیر، محدودیتها و زنجیرهای ما را خواهد شکست.
میکشد او را پیاپی موی دوست
رفته رفته، رفت خواهد سوی دوست
هوش مصنوعی: او به طور مداوم به سوی دوستش کشیده میشود و به تدریج، در مسیر محبت به او حرکت خواهد کرد.
بودنش در خانۀ ما عارضی است
بستگی هیچش بدین ویرانه نیست
هوش مصنوعی: حضور او در خانه ما موقتی است و وابستگیاش به این مکان هیچگونه نیست.
چون کند بی خانمانی خانه را
که به دوری دیده آن پیمانه را
هوش مصنوعی: وقتی کسی به خاطر دوری از یک محل، احساس بیخانمانی کند، در واقع منزل و آرامش خود را گم کرده است و به همین دلیل، آنچه در دور دستها قرار دارد، برایش اهمیت بیشتری پیدا میکند.
گوشۀ چشمی به او بگشوده یار
باده در دوری به او پیموده یار
هوش مصنوعی: یار در دوری، نگاهی به او انداخته و برایش شرابی به یادگار آورده است.
زآن می و میخانه بویی برده است
می ز دست ساده رویی خورده است
هوش مصنوعی: این شعر به این معناست که بوی خوش می و میخانه از دست فردی ساده لوح و دلباخته به مشام رسیده است. این شخص تحت تأثیر جذابیت و زیباییهای این دنیا قرار گرفته و از این لذت و شادی آگاه شده است.
اندر آن میخانه در پیمانه ای
دیده عکس طلعت جانانه ای
هوش مصنوعی: در آن میخانه، در یک لیوان، تصویری از چهرهٔ زیبا و دلربایی را دیدم.
دیده باشد خاصه گر آغوش او
یا که خندان پستۀ خاموش او
هوش مصنوعی: چشم دیده باشد، بهویژه اگر در آغوش او باشد یا اگر لبخند آرامش را ببیند.
چون نگیرد در جهان آوارگی ؟
چون نپردازد ز خود یکبارگی ؟
هوش مصنوعی: چرا انسان در زندگی دچار بیخانمانی نمیشود؟ چرا نمیتواند برای یک بار هم که شده از خود فرار کند؟
چون توان دردی که دارد چاره کرد
بین که خواهد بندها را پاره کرد
هوش مصنوعی: کسی که دردی را تحمل میکند، باید بدانیم که چطور میتواند بر آن غلبه کند. او میخواهد تمام موانع و مشکلات را از سر راه خود بردارد.
میرود آنسان که گم گردد پی اش
از ره و بی ره نشان جویی کی اش
هوش مصنوعی: او بهگونهای میرود که اگر کسی بخواهد دنبال او بگردد، از مسیر و نشانههایش اثری نخواهد یافت.
یک نشانش بی نشان بودن ز ماست
بی نشانی را کجا دانی کجاست ؟
هوش مصنوعی: یک نشانه از حالت بی نشانی ما وجود دارد، اما نمیتوانی بی نشانی را دقیقا مشخص کنی و بگویی کجا است.
آن دلی داند که مهرش بر لب است
ز آتش عشقِ بتی اندر تب است
هوش مصنوعی: دل کسی که عاشق است، خوب میداند که عشقش بر زبانش جاری است. او به خاطر آتش عشق معشوقش، دچار تب و تاب شده است.
کو زبانی تا که گویم کار دل
بر زبان ناید یک از بسیار دل
هوش مصنوعی: باید زبانی باشد تا بتوانم احساسات و درونم را به زبان بیاورم، اما از آنجایی که دل پر از احساسات است، تنها یک از هزاران حس را نمیتوانم بیان کنم.
هر شبی از ما نهان در گوشه ای
میگرفتی چون غریبان توشه ای
هوش مصنوعی: هر شب تو به گوشهای محرمانه میرفتی و همچون بیگانگان، چیزی را برمیداشتی.
سر به زانو می نهاد و می گریست
میزدم او را صدا کاین ناله چیست؟
هوش مصنوعی: او سرش را به زانو گذاشته بود و اشک میریخت. من صدایش زدم و پرسیدم این نالهای که برمیآید چیست؟
میگرفتش گاه گاهی هم تبی
تَر نکرد از درد خود با کس لبی
هوش مصنوعی: گاهی از دردش به کسی چیزی نمیگفت و به تنهایی تحمل میکرد.
نبض او را می گرفتم در شمار
میگذشتی قرعۀ او از هزار
هوش مصنوعی: من نبض او را حس میکردم و با هر ضربان، او را در ذهنم میشمردم؛ انگار که از میان هزاران نفر، او را انتخاب کرده بودند.
خاصه زآن لب گر کسی می کرد یاد
می طپید از غم به خویش و می فتاد
هوش مصنوعی: اگر کسی از آن لب خاص یاد میکرد، قلبش از غم به خود میافتاد و بیاختیار به زمین میافتاد.
من بر این بودم که این تب دائم است
گرمی تب در عروقش لازم است
هوش مصنوعی: من فکر میکردم که این تب همیشه خواهد بود و این حرارت در خونش ضروری است.
نبض او را میگرفتم روز و شب
که شده کم یا فزون گردیده تب
هوش مصنوعی: هر روز و شب نبض او را بررسی میکردم تا ببینم آیا تبش کمتر شده یا بیشتر.
گاه هم گفتی سخن با خود نهان
من به هذیان می نمودم حمل آن
هوش مصنوعی: گاهی با خودم به طور پنهانی صحبت میکردم، اما آن صحبتها به گونهای غریب و بیپایه بود که دیگران فکر میکردند هذیان میگویم.
گاه هم می جست از جا چون کسی
کآیدش پیغام کس در مجلسی
هوش مصنوعی: گاهی او از جایش حرکت میکرد، مانند کسی که پیامی از کسی در یک مجلس به او رسیده باشد.
میدوید از حجره بیرون سوی در
تند میکرد از ره روزن نظر
هوش مصنوعی: او با شتاب از اتاق خارج میشود و به طرف در میدود و از روزن نگاهی به بیرون میاندازد.
گه گشودی گوش و می گشتی خموش
چون کسی کش صوت یار آید به گوش
هوش مصنوعی: گاهی گوش میسپاری و در سکوت میمانی، همچون کسی که آواز محبوبش به گوشش میرسد.
چند روزی بُد که تب پیوسته داشت
لب ز ما اندر تکلّم بسته داشت
هوش مصنوعی: چند روزی است که تب مرا درگیر کرده و به همین خاطر نتوانستهام با شما صحبت کنم.
میگرفتش همچو مصروعان غشی
یا چو مشتاقی که بیند مهوشی
هوش مصنوعی: او را به حالتی مانند آدمهای مست میبرد، یا مانند کسی که عاشق است و در انتظار معشوق خود به سر میبرد.
لیک آن غش نه ا ز تب و سرسام بود
بل ز تاب زلف مشکین فام بود
هوش مصنوعی: اما آن بیحالی ناشی از تب و جنون نیست، بلکه به خاطر زیبایی و دلفریبی زلفهای مشکی و جذاب اوست.
بود معلومم که عاشق بر کسی است
میرود یا میبرندش، چاره نیست
هوش مصنوعی: میدانم که عاشق بودن سرانجامی دارد؛ یا خود شخص به سوی کسی میرود یا دیگران او را میبرند، و هیچ راهی برای فرار از این سرنوشت نیست.
قاصدی دوش آمد از دلدار او
بست یکجا از پیامی بار او
هوش مصنوعی: دیشب پیامبری از طرف محبوبش آمد و یکجا پیامهایی از او را آورد.
گفت با من کای حریف همدمم
خواهم از تو عذر شبهای غمم
هوش مصنوعی: دوست من، به من گفت که میخواهد از تو به خاطر شبهای غمگینم عذرخواهی کند.
بودی اندر هر غمی یارم همی
تا سحر هر شب پرستارم همی
هوش مصنوعی: در هر اندوهی همواره همراه من بودی و تا صبح هر شب به مراقبت از من مشغول بودی.
وقت آن آمد که رنجت کم کنم
فارغت از درد سر، وز غم کنم
هوش مصنوعی: زمان آن فرارسیده که من به تو کمک کنم تا از رنجهایت کاسته شود و از درد و غم رهایی یابی.
آنکه میدانی فرستاده پی ام
میروم تا او نوازد چون نی ام
هوش مصنوعی: کسی که او را میشناسی، پیغامم را به او میفرستم و میروم تا او با مهربانیاش به من آرامش بخشد، مانند نی که صدایش دلنواز است.
ماند آری کی دگر عاشق بجا
کآید از یارش پیامی که بیا
هوش مصنوعی: آیا زمانی دیگر عاشق بماند، هنگامی که از معشوقش پیامی برایش بیاید که بیاد؟
گفتمش رو، حق نگهدار تو باد
آنکه سویش می روی یار تو باد
هوش مصنوعی: به او گفتم برو، امیدوارم که خداوند تو را حفظ کند، کسی که به سوی او میروی، یارت باشد.
در وداع آن حریف پرده سوز
گریه کردم از شبانگه تا به روز
هوش مصنوعی: وقتی که از آن دوست خالص وداع کردم، تا سپیده صبح به قدری گریه کردم که پرده دل را پاره کردم.
همچنین نالان و گریانم همی
از غمش سر در گریبانم همی
هوش مصنوعی: من همواره در حال ناله و گریه هستم و غم او باعث شده که سرم را در دستانم بگذارم.
ز اوصاف او با تو گویم شمه ای
وز ضمیر پاک و فکر صاف او
هوش مصنوعی: از ویژگیهای او برایت کمی میگویم و از ذهن پاک و افکار روشنش.
بود در هر محنتی او یار من
یاور من ، محرم اسرار من
هوش مصنوعی: در هر سختی و دشواری، او همیشه همراه من و حامی من بوده و حقیقتهای درونیام را میداند.
بود با من ، نرم گوی و شرمناک
بردبار و خاضع و خُرسند و پاک
هوش مصنوعی: او همیشه با من بود، آرام و مودب، با شرم و حیا، صبور و متواضع، شاد و خالص.
دوستی گر ناگه آمد از درم
بود در مهمان نوازی یاورم
هوش مصنوعی: اگر دوستی ناگهان به خانهام بیاید، در مهماننوازی و پذیرایی از او، یاور و کمکم خواهد بود.
تا چه جای آنکه آید قاصدی
پیش من از دلبری یا شاهدی
هوش مصنوعی: منتظر هستم که از طرف محبوب یا زیبایی پیامی به من برسد.
زودتر از من به استقبال او
میدوید او تا بپرسد حال او
هوش مصنوعی: او پیش از من به سوی او دوید تا حالش را بپرسد.
میگرفتش همچو جان اندر کنار
میزدود از موی و روی او غبار
هوش مصنوعی: او حالتی را میگرفت که همچون جانش عزیز بود و در کنار او، موی و رویش را به سرعت پاک میکرد.
گرد او می گشت چون پروانه ای
یا چو مستی دور مه در خانه ای
هوش مصنوعی: او مانند پروانه دور گرد او میچرخید یا مانند شخصی مست در دور مه در خانهای.
هر گه آید یاد من اطوار او
میشوم دیوانه از رفتار او
هوش مصنوعی: هر زمان که به یاد من میافتد، به گونهای رفتار میکنم که انگار دیوانهام، تحت تأثیر کارهای او قرار میگیرم.
در یکی روزی به مهمانخانه ای
کرده بُد دعوت مرا فرزانه ای
هوش مصنوعی: در یک روز، شخصی با دانش و دانا مرا به مهمانخانه دعوت کرده بود.
صحبتی بُد ناگه اندر انجمن
نیست دل دیدم به جای خویشتن
هوش مصنوعی: یکدفعه در جمع اهل مجلس گفتگویی پیش آمد، اما من دل خود را در جایی دیگر یافتم و حس کردم که حضور واقعی در آنجا ندارم.
مدتی بگذشت و من حیرا ن و مات
ز انجمن بی انتقال و التفات
هوش مصنوعی: مدتی گذشت و من حیران و شگفتزده در جمعی بودم که نه امکان حرکت داشتم و نه توجهی به من بود.
گو چه شد، ناگه کجا رفت از برم
آمده در خانه بی شک دلبرم
هوش مصنوعی: بیا بگو ببینم چه اتفاقی افتاده، ناگهان کجا رفت؟ او که بیتردید دلبر من بود و به خانهام آمده بود.
رفته دل بهر پذیرایی برش
تا مباد افسرده گردد خاطرش
هوش مصنوعی: دل به مهمانی رفته تا آنجا که مبادا ناراحت و دلسرد شود.
ناگه آمد دل در آن محفل به جای
گفتمش رفتی بدین دیری کجای ؟
هوش مصنوعی: ناگهان دل من در آن جمع حاضر شد و به آن گفتم که چرا به این مدت طولانی نرفتهای؟ کجا هستی؟
گفت یار آمد نبود اندر سرای
محرمی کآرد پذیرایی بجای
هوش مصنوعی: دوست گفت که در خانهی کسی که محبت و صمیمیت وجود ندارد، هیچکس نمیتواند پذیرایی خوبی انجام دهد.
رفتم از بهر پذیرایی او
تا نگیرد قلب سودائی او
هوش مصنوعی: من به دیدن او رفتم تا قلب پر درد و غم او را شاد کنم و آرامش بخشم.
رفتم و خاطر چو گل بشکفتمش
چون درآمد ره، ز مژگان رفتمش
هوش مصنوعی: به باغ رفته و دل خود را شاداب و گل مانند کردم. اما وقتی که به راه بیرون آمدم، آن خوشی را از چشمانم رفت.
از تو گفتم با وی اسراری که بود
از دلش برداشتم باری که بود
هوش مصنوعی: با او صحبت کردم و از رازهایی که در دل داشتم، پرده برداشتم و بار سنگینی را که بر دوش داشتم، سبک کردم.
هر چه پرسید از تو کردم آگهش
رفت و رفتم تا به منزل همرهش
هوش مصنوعی: هر چه از من پرسید، به او پاسخ دادم و بعد هم تا خانهاش همراهش رفتم.
این چنین بُد حال او با من همی
تا تو دانی حال من گر محرمی
هوش مصنوعی: او حالش به گونهای است که من هم از آن مطلع شوم و تو هم باید حال من را بدانی، اگر به من نزدیک باشی.
چون ننالم در غم هجران او
چون نباشم روز و شب نالان او
هوش مصنوعی: وقتی از دوری او غمگین نیستم، یعنی به حال و روزم اهمیتی نمیدهم و دائماً به یاد او نیستم.
یک گله هرگز نکرد از روزگار
چون سخن رفتی ز مویی بد نثار
هوش مصنوعی: هرگز گروهی از مشکلات و سختیهای زندگی شکایت نکردند، چون وقتی پای سخن از تو به میان آمد، حتی بر سر یک تار موی تو هم نثار میشدند.
رفت آخر هم بدان خویی که داشت
سوی آن محبوبِ مهرویی که داشت
هوش مصنوعی: در نهایت، با همان خصوصیت و رفتار خود، به سمت آن محبوب زیبا رویی که داشت، رفت.
رفت و ماندم من در این ویران غریب
بیدل و بیخانمان دور از حبیب
هوش مصنوعی: او رفت و من در این ویران و غریب ماندم، بیخبر از دوستی و بدون خانه.
میندانم جای آن فرخنده نام
تا فرستم سوی او وقتی سلام
هوش مصنوعی: من میدانم که آن شخص خوشنام کجاست، بنابراین زمانی سلامی به او میفرستم.
یا روم خود پرسم از احوال او
میزنم دائم به نیکی فال او
هوش مصنوعی: شاید به خودم زنگ بزنم و از حال او بپرسم و مدام برایش دعا کنم که نیکیها به او برسد.
هر کجا مویی بود می بویمش
شاید از جایی نشانی جویمش
هوش مصنوعی: هر جا که مویی پیدا باشد، آن را بوییدم، شاید بتوانم از آنجا نشانهای پیدا کنم.
شاد باش ای آنکه بودم از تو شاد
هر کجا هستی غمت هرگز مباد
هوش مصنوعی: ای دوست، شاد باش! من به خاطر تو همیشه شاد بودهام. هر کجا که هستی، هیچگونه غمی نباید داشته باشی.
گیردت غم بینی ار غمگینی ام
تا مباد اینگونه غمگین بینی ام
هوش مصنوعی: اگر غمگین هستی و غم را در چهره من میبینی، امیدوارم هیچگاه اینقدر غمگین نباشی که بخواهی آن غم را در من ببینی.
من تو را غمگین نخواهم ، شاد باش
از غم و اندوه من آزاد باش
هوش مصنوعی: من نمیخواهم تو ناراحت باشی، پس خوشحال باش و از غم و درد من دور بمان.
روزها خوردم به تنهایی غمت
بس تسلّی دادم از هر ماتمت
هوش مصنوعی: روزها را با غم تنهاییام سپری کردم و به خودم دلداری دادم تا از اندوهت کمی راحت شوم.
هر چه میدیدم فرو سر در پرت
میگرفتم بر سر زانو سرت
هوش مصنوعی: هر چیزی که میدیدم، به من اجازه نمیداد که بلند شوم، و به خاطر همین بر سر زانوهایم سرم را میگذاشتم.
بودم اندر هر غمی غمخوار تو
شاد بودم خاطر از دیدار تو
هوش مصنوعی: در هر غم و اندوهی که بودم، فقط به خاطر تو خوشحال بودم و از دیدن تو آرامش میگرفتم.
هم تو بودی همدم و همراز من
در غریبی ساز من، دمساز من
هوش مصنوعی: تو در غریببودن، همدل و همراز من بودی و به من آرامش و هماهنگی بخشیدی.
می رسد ار نوبتی بر من غمی
می نبودم جز تو در بر همدمی
هوش مصنوعی: اگر روزی نوبت غم به من برسد، جز تو که در کنارم هستی، هیچ چیزی نمیتواند مرا غمگین کند.
تا تو رفتی وز برم گشتی جدا
از غم و تنهایی ام داند خدا
هوش مصنوعی: وقتی تو از کنارم رفتی، خدا میداند که من چقدر از غم و تنهایی رنج میبرم.
لیک سازم با غم و انده خود
خود گدازم از غم انبوه خود
هوش مصنوعی: اما با غم و اندوه خود کنار میآیم و از درد و ناراحتی زیاد خود میسوزم.
چون تو شادی شاد باش اندر غمش
خرّمی کن در کمند پُر خمش
هوش مصنوعی: اگر تو خودت شاد هستی، در غم دیگران هم شاد باش و با خوشحالی خودت را در دنیای آنها گرفتار کن.
چون تو شادی ، شادی ات خواهم همی
سازمت من با فراق و با غمی
هوش مصنوعی: چون تو شادی، من هم میخواهم به خاطر تو شاد باشم، حتی اگر دوری و غم وجود داشته باشد.
میرسم من هم به وصلت عن قریب
گیرمت در بر در آن کوی حبیب
هوش مصنوعی: به زودی به وصال تو میرسم و تو را در آغوش میگیرم در آن کوی که محبوب من است.
با تو خواهم شِکوه ها کرد از فراق
وآنچه دیدم بی تو شبها ز اشتیاق
هوش مصنوعی: میخواهم از درد و دلهایم با تو بگویم، از دوری و شبهایی که در انتظار تو سپری کردهام.
گویمت حالی که بودم سر به سر
نیست شامی کز پی اش ناید سحر
هوش مصنوعی: به تو میگویم که احوال من این است که در همه جا تنها و بیکس هستم، مثل شبی که در پی آن سحرگاهی پیدا نمیشود.
من کجا دانم سحر یا شام را
یا شناسم ز اضطراب آرام را
هوش مصنوعی: من نمیدانم که صبح یا شب است، و نمیتوانم اضطراب را از آرامش تشخیص بدهم.
میکنم چون یاد تقریرت همی
زآن کلام آیم به تفسیرت همی
هوش مصنوعی: وقتی به یاد توضیحات تو میافتم، به تفسیر حرفهایت مشغول میشوم.
تا دمی یابد تسلّی خاطرم
از کلام شکّرین دلبرم
هوش مصنوعی: برای لحظهای دلخوشی میابم زمانی که از کلام شیرین محبوبم آرامش میگیرم.
بس دراز است این سخن کوته کنم
رو به تفسیر کلام الله کنم
هوش مصنوعی: سخن من بسیار طولانی است، بنابراین تصمیم دارم خلاصهاش کنم و به تفسیر قرآن بپردازم.