برگردان به زبان ساده
یوسف من بیش ازین در چاه ظلمانی مباش
تخت کنعان خالی افتاده است زندانی مباش
هوش مصنوعی: ای یوسف، دیگر در این چاه تاریک نمان، زیرا تخت سلطنت کنعان خالی است و تو نباید در بند باشی.
در هوایت شاخ گل آغوش خالی کرده است
بیش ازین در تنگنای دام زندانی مباش
هوش مصنوعی: در عشق تو، گلها دست به آغوشی گشودهاند، پس بیشتر در تنگنا و محدودیت قرار نگیر.
خنده رو بودن به از گنج گهر بخشیدن است
تا توانی برق بودن ابرنیسانی مباش
هوش مصنوعی: خندیدن و شاد بودن از بخشیدن گنج و جواهر هم بهتر است. تا جایی که میتوانی، مثل ابر بهاری درخشان و پربار باش و خود را غمگین نکن.
پادشاهی بی حضور قلب بار خاطرست
دل چو نیست گو تخت سلیمانی مباش
هوش مصنوعی: حضور قلب و توجه واقعی در زندگی بسیار مهم است. اگر دل انسان در جایی دیگر باشد، مقام و جایگاهش ارزش چندانی نخواهد داشت. بنابراین، نباید به ظواهر و مقامهای ظاهری چسبید، بلکه باید تلاش کرد که دل و ذهن به واقعیتها و معنای عمیقتری توجه داشته باشند.
دل نمی لرزد به صید رام این صیاد را
در قفس زنهار بی بال و پر افشانی مباش
هوش مصنوعی: دل نمیلرزد به خاطر اینکه این صیاد، طعمهاش را در قفس نگه داشته است. پس از او دوری کن و نگذار که بر تو اثر بگذارد.
در رکاب برق دارد پای، حسن نوبهار
تا گلی در باغ داری غنچه پیشانی مباش
هوش مصنوعی: حسن بهار با زیبایی و شگفتی خود، مانند برقی در حال حرکت است. تا زمانی که در باغ گل وجود دارد، نباید به غنچهای که در پیشانیات است، دل خوش کنی.
سعی کن تاعشق سنگین دل به فریادت رسد
امت پیغمبر عقل از گرانجانی مباش
هوش مصنوعی: تلاش کن تا عشق، که سنگینی قلبت را برطرف کند، به کمکت بیاید. ای امت پیغمبر! عقلتان را از سنگینی و اندوه رها کنید.
آتش بیتابی من بس بلند افتاده است
ای نصیحتگر به فکر دامن افشانی مباش
هوش مصنوعی: آتش ناراحتی من بسیار بالا رفته است، ای مشاور، نخواهی توانست با نصیحتهایت آن را خاموش کنی.
من که گوی همت از خورشید تابان برده ام
در رکاب همتم گو اسب چوگانی مباش
هوش مصنوعی: من که به موفقیت و تلاش زیادی دست یافتهام، در سفرم نگو که مانند یک اسب بارکش باش.
چند صائب بردل گم گشته خون خواهی گریست؟
در بساط سینه گو یک لعل پیکانی مباش
هوش مصنوعی: چند بار میخواهی به خاطر دل گمشدهات گریه کنی؟ در درون سینهات یک گوهر گرانبها وجود دارد که باید از آن مراقبت کنی و به آن ارزش دهی.