برگردان به زبان ساده
باز دارم به نظر خط غباری که مپرس
سایه کرده است به من ابر بهاری که مپرس
هوش مصنوعی: نمیخواهم شما را از نگران کردن خودم بازدارم، نپرسید چرا نگرانم؛ سایه و حسی سنگین بر من افتاده است که نپرسید از کجا آمده.
نیست در رفتن دل هیچ گناهی از من
کششی دیدهام از جلوه یاری که مپرس
هوش مصنوعی: من در رفتن دل هیچ گناهی نمیبینم؛ از زیبایی یار، چنان کششی احساس کردهام که نباید از آن سؤال کنی.
گر چو گل چاک زنم جامه جان معذورم
دیدهام صب، بناگوش نگاری که مپرس
هوش مصنوعی: اگر بخواهم مانند گل لباس جانم را پاره کنم، مرا ببخشید. صبحی را دیدهام که چون گوشوارهای زیبایید؛ از او نپرسید.
عجبی نیست ز من طاقت اگر وحشی شد
زده ناخن به دلم شیرشکاری که مپرس
هوش مصنوعی: جالب نیست اگر از من تحمل خارج شود، چون دلم را مانند یک شکارچی وحشی آزار داده است، نپرسید که چرا چنین حالتی دارم.
چه خیال است دل از پای نشیند دیگر؟
جلوهای دیدهایم از شاهسواری که مپرس
هوش مصنوعی: دل دیگر از عشق فرومیافتد؟ زیباییای را دیدهایم از یک شاهسواره که قابل پرسش نیست.
دیدهام نقش مرادی که تماشا دارد
دادهام دست ارادت به نگاری که مپرس
هوش مصنوعی: من تصویری از محبوبی را دیدهام که جذابیتش تمامنشدنی است و به خاطر او، دست نیاز خود را به سوی زیبایی دراز کردهام؛ اما در این زمینه هیچ توضیحی نمیدهم.
من حیران نکنم مشق جنون، پس چه کنم؟
هست در مد نظر خط غباری که مپرس
هوش مصنوعی: من در شگفتی از نوشتههای دیوانهوارم، حالا چه کار کنم؟ چندان در قلبم خطی وجود دارد که نیازی به پرسیدن از آن نیست.
چون نسوزد جگر سنگ به نومیدی من ؟
روی گردانده ز من لاله عذاری که مپرس
هوش مصنوعی: وقتی که سنگ هم دیگر نمیسوزد، من چه کسی هستم که به خاطر ناامیدیام بسوزم؟ از من روی برگرداندهای، ولی نپرس چرا.
کردهام عهد که کاری نگزینم جز عشق
بی تأمل زدهام دست به کاری که مپرس
هوش مصنوعی: من عزم کردهام که جز عشق کاری نکنم و بدون تردید به این کار پرداختهام، از دست زدن به این کارم چیزی نپرس.
شب که آن مورمیان، تنگ در آغوشم بود
داشتم از غم ایام کناری که مپرس
هوش مصنوعی: شب که آن مور در آغوشم بود، در دل غم و درد زمانهای را تحمل میکردم که نمیخواهی از آن بپرسی.
من نه آنم که خورم بار دگر بازی چرخ
خوردهام زین قفس تنگ فشاری که مپرس
هوش مصنوعی: من آدمی نیستم که دوباره طعم گذشته را بچشم، چون از این قفس تنگ و فشار آن به اندازه کافی رنج کشیدهام. از این موضوع سوال نکن.
چون به شکرانه نسازم دو جهان را آزاد؟
چشم دامم شده روشن به شکاری که مپرس
هوش مصنوعی: زمانی که برای سپاسگزاری از زندگی به شادی و آرامش نرسیدهام، چه نیازی به جهانی که در آن زندگی میکنم؟ اکنون چشمم به یک شکار روشن است و از آنچه که به آن دست یافتم، نباید سوالی بپرسی.
نکند وقت مرا زیر و زبر صحبت خلق
کز دل تنگ مرا هست حصاری که مپرس
هوش مصنوعی: نکند که در زمان صحبت کردن دیگران، دل من بیقرار و پریشان شود؛ زیرا در درونم دلسردی وجود دارد که بهتر است دربارهاش صحبت نکنی.
غنچه خسبان گلستان جهان را صائب
هست در پرده دل باغ و بهاری که مپرس
هوش مصنوعی: در دل باغی که بهاری در آن پنهان است، غنچههای خشکیده و پژمرده نمایانگر دنیای پر رونق و زیبا هستند. زندگی و زیباییهای آن را نخواهید دید؛ در اینجا هر چه هست در باطن و در دل نهفته است.