برگردان به زبان ساده
ز حُسنِ شوخطَرْفی دیدههای تر نمیبندد
در این دریا ز شورش دَر صدفْ گوهر نمیبندد
هوش مصنوعی: زیبایی بازیگوشی، چشمانش را نمیبندد؛ در این دریای پرهیجان، یعنی نمیتواند در صدف، گوهری را پنهان کند.
دمِ سردِ ملامتگر چه سازد با دل گرمم؟
زبانِ شعلهٔ بیباک را صَرْصَر نمیبندد
هوش مصنوعی: کلام تند و انتقادآمیز چه تأثیری بر دل داغ و پر شور من دارد؟ زبان شعلهور من هیچگاه به باد سرد و حاکم محدود نمیشود.
مزن چین بر جَبین ای سنگدل در منتهای خط
که در فصلِ خزان، گلزار را کس در نمیبندد
هوش مصنوعی: چهرهات را در هم نچین ای دل سنگی، چون در پایان خط، در فصل خزان هیچکس باغ را نمیبندد.
نظر بر رِخْنِهٔ مُلْک است دایم پادشاهان را
چرا ساقی، دهانِ ما به یک ساغر نمیبندد؟
هوش مصنوعی: پادشاهان همیشه به زیبایی و شکوه سلطنت توجه دارند، اما چرا میتوان با یک لیوان شراب ما را ساکت نکرد؟
چه سازد با دلِ پُرشِکْوِهٔ ما، مُهرِ خاموشی؟
کسی با موم، چشمِ روزنِ مِجْمَر نمیبندد
هوش مصنوعی: مهر سکوت چه تأثیری بر دل پر از ناراحتی ما میگذارد؟ هیچکس با موم، نمیتواند روزنه شفاف یک آینه را بپوشاند.
نمیگردد کم از دستِ نوازش، اضطرابِ دل
حجابِ ابر، ره بر گردشِ اختر نمیبندد
هوش مصنوعی: دل آرامش خود را از نوازشها و محبتها از دست نمیدهد. حتی اگر احساس اضطراب کند، مانند ابر نمیتواند مانع از حرکت ستارهها شود.
ز حرفِ سرد بر دل میخورد ناصح، نمیداند
که ره بر جوشِ دریا، خامیِ عنبر نمیبندد
هوش مصنوعی: ناصح با کلمات بیروح و سردش بر دل تأثیر میگذارد، اما نمیداند که مانند دریا که به جوشش درمیآید، خامی و ناپختگی نمیتواند آن را به زیورعنبر تبدیل کند.
تو را روزی که رعنایی کمر میبست، دانستم
که کوهِ طاقتِ عاشق، کمر، دیگر نمیبندد
هوش مصنوعی: وقتی تو روزی زیبا و دلفریب کمربندت را محکم کردی، فهمیدم که دیگر هیچ عشقی نمیتواند مثل گذشته تحمل و استقامتش را به دست آورد.
گرفتم عقلْ محکم کرد کارِ خویش را صائب
رهِ سیلِ قضا را سدِّ اسکندر نمیبندد
هوش مصنوعی: عقل به من کمک کرد تا کارهایم را به خوبی انجام دهم. اما باید بدانیم که قضا و قدر مانند سیل هستند و هیچ چیزی نمیتواند جلوی آنها را بگیرد.