برگردان به زبان ساده
سزای خواب بود دیده ای که گریان نیست
نفس و بال بود بر دلی که نالان نیست
هوش مصنوعی: چشمهایی که خوابشان میبرد، سزاوار این حالتاند، زیرا زبانی که نمیگوید، نباید به چشمانش اشک بیفتد، و قلبی که ناراحت نیست، نباید در این شرایط به پرواز درآید.
چه نسبت است به عمر ابد شهادت را؟
که آب تیغ، گرانجان چو آب حیوان نیست
هوش مصنوعی: شهادت در برابر عمر ابدی چه ارزش و نسبتی دارد؟ چرا که آب تیغ، قیمت و ارزشش کاملاً متفاوت از آب حیات است.
شد از گرفتگی عقل، کار بر من سخت
سزای سنگ بود پسته ای که خندان نیست
هوش مصنوعی: در اثر کلافگی و سردرگمی، اوضاع برای من دشوار شده و حس میکنم که مانند یک سنگ سنگین و بیحرکت هستم، درست مانند پستهای که لبخند ندارد و درونش خالیست.
تمام رحمت و لطف است عشق بنده نواز
چه شد که آب مروت به چشم اخوان نیست
هوش مصنوعی: تمام رحمت و محبت ناشی از عشق است، پس چرا دیگر از انسانیت و بزرگمنشی خبری نیست؟
ز درد و داغ محبت مگو به مرده دلان
تنور سرد، سزاوار بستن نان نیست
هوش مصنوعی: از غم و دردی که عشق ایجاد کرده، برای کسانی که دلهایشان مرده است چیزی نگو. زندگی این افراد به اندازهای بیروح و سرد است که حتی تنور نان هم برایشان مناسب نیست.
به یک دو هفته ز منت هلال شد، مه بدر
شکستن لب نان سپهر آسان نیست
هوش مصنوعی: به مدت یک یا دو هفته به خاطر خوبی و مهربانی هلال، شکستن زیبایی ماه در آسمان که از نعمتهای زندگی ماست، کار سادهای نیست.
عدم ز قرب جوار وجود زندان است
وگرنه کیست که از زندگی پشیمان نیست؟
هوش مصنوعی: نبودن و فاصله گرفتن از وجود و نزدیکان، انسان را به زندان میکشاند؛ چرا که در حقیقت، هیچ کس نیست که از زندگی خود ناراضی باشد.
هوا به دولت پیری مسخر من شد
قد خمیده کم از خاتم سلیمان نیست
هوش مصنوعی: هوا به برکت و نعمت پیری به خدمت من درآمد و قامت خمیدهام کم از نشانههای بزرگی نیست.
خلاص کرد مرا شور عشق از عالم
برای داغ، حصاری به از نمکدان نیست
هوش مصنوعی: شور عشق مرا از دنیای مادی جدا کرد. برای گداز و درد دل، هیچ حفاظی بهتر از نمکدان نیست.
خوشم به دامن صحرای بیخودی صائب
که نقش پای غزالی در آن بیابان نیست
هوش مصنوعی: من از عزلت و دوری از دنیای مادی خوشحال هستم، چرا که در این بیابان خالی هیچ نشانهای از زندگی و تردید وجود ندارد.