برگردان به زبان ساده
داغ من ممنون شکرخند پنهان تو نیست
زیر بار منت گرد نمکدان تو نیست
هوش مصنوعی: رنج و درد من به خاطر لبخند پنهانی تو نیست، بلکه به خاطر ناراحتی و اندوهی است که به من میدهی، همچنان که نمک بر زخمها میپاشند.
دست گستاخ نسیم از گلستانت کوته است
هرزه خندی شیوه چاک گریبان تو نیست
هوش مصنوعی: نسیم جرات ندارد به گلستان تو نزدیک شود و به تو بیاحترامی کند، چرا که لبخند بیمعنی و ناپسندش جایگاه تو را نمیشناسد.
در دل سختت ندارد رحم آتشدست راه
خون گرم لعل در کان بدخشان تو نیست
هوش مصنوعی: در دل سرد و سخت تو، رحمی وجود ندارد. آتش درونت، راهی به سوی خون گرم و زیبایی لعل نمییابد، و این جمال و زیبایی در دل تو نیست.
سنبل خواب پریشان روید از بالین مرا
شب که در مد نظر زلف پریشان تو نیست
هوش مصنوعی: گل سنبل از کنار بستر من در خواب نا آرامی میروید، چون در شب، تصویر زلف نامنظم تو در نظر من نیست.
امت خضر گرانجان بودن از بی جوهری است
خون ما را مصرفی چون تیغ مژگان تو نیست
هوش مصنوعی: ما به خاطر بیارزشی و کممقداریمان، به مردم، زحمت و دشواری میدهیم. خون ما ارزشی ندارد و مصرفش هیچ فایدهای ندارد، مانند اینکه وقتی در برابر زیبایی و لطافت مژههای تو قرار میگیریم، هیچ چیزی به حساب نمیآید.
تا به چند ای کوهکن سختی کشی در بیستون؟
تیشه آتش نفس گویا به فرمان تو نیست
هوش مصنوعی: بسیاری از مشکلات و سختیها را تحمل کردهای، اما تا کی میخواهی به این کار ادامه دهی؟ به نظر میرسد که کاردستی تو تحت کنترل تنفس و انگیزهات نیست.
می برم چون نام آغوش از کنارم می رمی
این قبا چسبان به شمشاد خرامان تو نیست
هوش مصنوعی: من از کنار تو میروم، مثل نام آغوشی که دیگر در دسترس نیست. این قبا، که به من چسبیده، نشانهای از زیبایی تو و آرامش تو نیست.
به که در غربت بود پایم به زندان ای پدر
یک قدم بی چاه در صحرای کنعان تو نیست
هوش مصنوعی: بهتر است در دوران غربت و دوری از وطن، قدمی به سمت زندان نگذارم. ای پدر، حتی اگر در صحرای کنعان باشم، جای من بیچاه نیست.
می کنم شوق ترا از روی شوق خود قیاس
احتیاج نامه های شوق عنوان تو نیست
هوش مصنوعی: من شوق تو را به شوق خود میسنجم؛ نیازی به نامههایی نیست که احساس شوق مرا بیان کند، چون عنوان تو کافی است.
ای نسیم پیرهن برگرد از کنعان به مصر
شعله شوق مرا حاجت به دامان تو نیست
هوش مصنوعی: ای نسیم، تو که از کنعان به مصر میگذری، نکنه به سمت من برگردی، زیرا آتش شوق من به تو نیاز ندارد.
یوسف من زیر لب تا کی گذاری خال نیل؟
این کبوتر در خور چاه زنخدان تو نیست
هوش مصنوعی: تا کی میخواهی راز دل خود را پنهان کنی؟ این دلی که برای تو میتپد، شایستهی آن نیست که به چاه غم و درد بسپاری.
خانخانان را به بزم و رزم، صائب دیده ام
در سخا و در شجاعت چون ظفرخان تو نیست
هوش مصنوعی: من در مجالس شادی و جنگ، خانخانان زیادی را دیدهام که در بخشندگی و شجاعت به پای تو نمیرسند.
دیده ام صائب همه گلهای باغ هند را
چون گل نشکفته باغ صفاهان تو نیست
هوش مصنوعی: من در زندگی خود گلهای زیبای باغ هند را دیدهام، اما هیچکدام به زیبایی گلهای نازک و نشکفته در باغ صفاهان تو نمیرسند.