شمارهٔ ۱۱۷
ساغر کنگاوری
»
غزلیات
»
شمارهٔ ۱۱۷
آن چنان عشق تو غالب شده بر جان و تنم
رشته عشق توان ساخت ز تار کفنم
عشقت القا انا الحق کندم زآن که مرا
خویشتن کرده تا کرده بیخویشتنم
شور عشق من و حسن تو گرفته است به خلق
زآن که در شهر تو شیرینی و من کوهکنم
غم عشقت به دل آخر ز که پنهان دارم
من که در عشق تو افسانه هر مرد و زنم
مر مرا تاریک بود بزم بهشت
گر شود روشن از انوار رخت انجمنم
عهد پیمانهکشی بستهام از روز ازل
حاش لله که من آن عهد ازل برشکنم
طایر باغ جنانم نه ز مرغان چمن
گر بنالم غجبی نیست که دور از وطنم
سفلگان پیرو عقلند بده ساقی می
تا که بر طارم اعلی علم عشق زنم
آن نگینم که نه با من بجز از نقش مراد
کو سلیمان که بگیرد ز کف اهرمنم
دید افتادهام از باده خمارآلوده
داد ساقی دو سه ساغر ز شراب کهنم
شمارهٔ ۱۱۶: بازخواهم حذر از خرقه پرهیز کنم
شمارهٔ ۱۱۸: نه زبان ورد تو تنها کند اندر دهنم
اطلاعات
وزن:
فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری:
غزل
منبع اولیه:
امیر لطف زمان
تعداد ابیات:
10
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.