برگردان به زبان ساده
یکی را دل از دست رفته بود و ترکِ جان کرده و مَطْمَحِ نظرش جایی خطرناک و مَظنّهٔ هلاک.
شخصی دل از کف داده بود و دست از حیات شسته، راه وصول به منظورش پرآسیب بود و در آن راه گمان مرگ و بیم نابودی میرفت.
نه لقمهای که مصوّر شدی که به کام آید یا مرغی که به دام افتد.
آن طعمه نبود که فراچنگ شاید آورد و یا پرندهای که اسیر توان کرد.
چو در چشمِ شاهد نیاید زرت
زر و خاکْ یکسان نماید برت
چون در دیدهٔ یارِ زیباروی سیم و زر تو بهایی نیارد و با آن کامی نتوان یافت، آن مال به نظرِ تو با خاک برابر آید.
باری، به نصیحتش گفتند: از این خیالِ مُحال تجنّب کن که خلقی هم بدین هوس که تو داری، اسیرند و پای در زنجیر.
هوش مصنوعی: پس به او توصیه کردند که از این فکر باطل دست بردارد که افرادی مانند او به این آرزو گرفتارند و تحت فشار قرار دارند.
بنالید و گفت:
نالید و گفت:
دوستان گو، نصیحتم مکنید
که مرا دیده بر ارادتِ اوست
به یاران بگو که مرا پند مدهید که من به هواخواهی او چشم دوختهام؛
جنگجویان به زورِ پنجه و کتف
دشمنان را کُشند و خوبانْ دوست
مردانِ پیکار به قوّتِ بازو دشمن را تباه کنند و زیبایان به نیرویِ عشق یاران را از پای در آورند.
شرطِ مودّت نباشد به اندیشهٔ جان، دل از مهرِ جانان برگرفتن.
خلافِ آیینِ دوستی است که به هوایِ جانْ دل از عشقِ یار بردارند.
تو که در بندِ خویشتن باشی
عشقبازِ دروغزن باشی
تو که به خودپرستی گرفتاری، هوسبازی دروغگویی.
گر نشاید به دوست ره بردن
شرطِ یاری است در طلب مردن
اگر به معشوق نتوان رسید، شایسته و سزاوارِ دوستاری آن است که در جستجویش جان سپارند.
گر دست رسد که آستینش گیرم
ور نه، بروم بر آستانش میرم
اگر تواند بود که دامانِ وصلِ دوست به دست آرم [از بخت شُکر دارم] و اگر نه چندان در طریقِ عشق پویم که بر درگهش وداع حیات گویم.
متعلّقان را که نظر در کارِ او بود و شفقت به روزگارِ او، پندش دادند و بندش نهادند و سودی نکرد.
پیوستگان و خویشاوندان که حال و کارش میدیدند و دلشان بر عمرِ تباه و روزِ سیاهِ او میسوخت، وی را اندرز دادند و سپس زنجیر بر پایش نهادند ولی فایدهای نداد.
دردا که طبیبْ صبر میفرماید
وین نفسِ حریص را شکَر میباید
جای بسی رنج دل و تألمِ خاطر است که پزشک به شکیب و پرهیز (یا داروی تلخ) دستور میدهد ولی طبیعتِ آزمند را شکَر بایسته و لازم است. (یعنی شکر میخواهد)
آن شنیدی که شاهدی به نهفت
با دل از دست رفتهای میگفت:
این سخن به گوشَت رسیده است که دلبری زیباروی در نهان با دلباختهای میگفت:
تا تو را قدرِ خویشتن باشد
پیشِ چشمت چه قدرِ من باشد؟
تا تو به خویشتن پرداخته و دست از هستی نشُستهای مرا در نظرِ تو قدر و بهایی نباشد و به حقیقت عشق نتوانی رسید و جمال مرا چنانکه باید نتوانی دید.
آوردهاند که مر آن پادشهزاده که مملوحِ نظر او بود خبر کردند که جوانی بر سرِ این میدان مداومت مینماید، خوشطبع و شیرینزبان و سخنهایِ لطیف میگوید و نکتههایِ بَدیع از او میشنوند و چنین معلوم همیشود که دلآشفته است و شوری در سر دارد.
به پادشاهزادهای که مدنظر عاشق بود خبر دادند که جوانی در میدان شهر با پافشاری ایستاده است. خوشطبع و شیرینزبان است و سخنهای لطیفی میگوید و دیگران نکتههای تازهای از او میشنوند. به نظر میآید که این جوان دلآشفته است و شوری در سر دارد!
پسر دانست که دلآویختهٔ اوست و این گردِ بلا انگیختهٔ او؛ مَرکب به جانبِ او راند. چون دید که نزدیکِ او عزم دارد، بگریست و گفت:
پسر دریافت که این شخص را به او تعلّقِ خاطریست و این غبارِ فتنه را خود پراکنده است.
آن کس که مرا بکشت، باز آمد پیش
مانا که دلش بسوخت بر کشتهٔ خویش
آنکه مرا به تیغِ عشق هلاک ساخت دگر بار به نزدم بیامد، گویی که وی بر شهیدِ خود رحمت آورد.
چندان که ملاطفت کرد و پرسیدش از کجایی و چه نامی و چه صنعت دانی؟ در قَعرِ بَحرِ مودّت چنان غریق بود، که مجال نفس نداشت.
هر چند مهربانی نمود و از وی سوال کرد از کدام سرزمینی و چه نام داری و چه حرفه و کاری توانی، بدان سان غرقهٔ دریای عشق بود که فرصتِ دم زدن نیافت.
اگر خود هفت سَبْع از بر بخوانی
چو آشفتی الف ب ت ندانی
اگر تمامِ (هفت هفتمِ) قرآن را از حفظ تلاوت توانی، چون دلت به شورشِ عشق پریشان شد از خواندنِ حروف الفبا هم فرو مانی.
گفتا: سخنی با من چرا نگویی که هم از حلقهٔ درویشانم بلکه حلقه به گوشِ ایشانم؟
شاهزاده گفت: با من از چه سخن نمیگویی؟ که از جمعِ صوفیانم، نه، که غلامِ حلقه به گوش و چاکرِ زر خرید آنانم.
آن گه به قوّتِ استیناسِ محبوب از میانِ تلاطمِ امواج محبّت سر برآورد و گفت:
آن وقت به نیروی انس و دلجوییِ یار از میانِ شوریدگی و برخوردِ موجهای دریای عشق و دوستی سر برداشت و گفت:
عجب است با وجودت که وجودِ من بمانَد
تو به گفتن اندر آییّ و مرا سخن بماند
محال است که از هستیِ من نشانی بر جای مانَد، آنجا که تو باشی یا تو زبان به سخن گشایی و مرا مجالِ گفتار باشد.
این بگفت و نعرهای زد و جان به حقّ تسلیم کرد.
هوش مصنوعی: او این را گفت و فریادی کشید و جانش را به حقیقت سپرد.
عجب از کشته نباشد به درِ خیمهٔ دوست
عجب از زنده که چون جان به در آورد سَلیم؟
اگر دوست بر آستانِ خانهٔ دوست شهید افتد، شگفت نیست؛ شگفت آن است که یار به دیدارِ یار برسد و زنده مانَد و جان به سلامت بَرَد.