برگردان به زبان ساده
پارسایی را دیدم به محبّتِ شخصی گرفتار، نه طاقتِ صبر و نه یارایِ گفتار. چندان که ملامت دیدی و غَرامت کشیدی، ترکِ تَصابی نگفتی و گفتی:
معنی «چندان که ملامت ...»: هر اندازه سرزنش میدید و تاوان میبرد، از میلِ خاطر به وی نمیکاست. و میگفت:
کوته نکنم ز دامنت دست
ور خود بزنی به تیغِ تیزم
از تو پیوند نگسلم، اگرچه تو به کشتنم شمشیرِ برّان آهیخته داری،
بعد از تو مَلاذ و مَلْجَائی نیست
هم در تو گریزم، ار گریزم
جز تو پناهگاه و مأوایی ندارم و چون از سمتت فرار کنم باز به نزد تو آیم و به تو پناه آرم.
باری، ملامتش کردم و گفتم: عقلِ نفیست را چه شد تا نفسِ خسیس غالب آمد؟ زمانی به فکرت فرو رفت و گفت:
خلاصه وی را سرزنش کردم و گفتم: به عقلِ گرانمایهات چه آسیب رسید که نفسِ بد فرمایِ فرومایه بر تو چیره گشت؟
هر کجا سلطانِ عشق آمد، نماند
قوّتِ بازویِ تقویٰ را محل
چیرهدستی و قوّت عشق یا سلطنت عشق هرجا پدید آید، نیرویِ بازویِ پرهیز را مجال نماند و پایِ ثباتش از جای برود.
پاکدامن چون زِیَد بیچارهای
اوفتاده تا گریبان در وَحَل؟
ناتوانیْ راهِ تدبیر بر وی بسته و تا به گردن در گل و لای افتاده را دامنْ چگونه آلوده نگردد؟