برگردان به زبان ساده
این حکایت شنو که در بغداد
رایت و پرده را خلاف افتاد
این داستان را بشنو که در بغداد میان پرچم (درفش) و پرده اختلاف روی داد.
رایت از گردِ راه و رنجِ رکاب
گفت با پرده از طریقِ عتاب:
پرچم (درفش) با عصبانیت و تندی رو به پرده از خستگی راه و رنج در سفر بودن گفت
من و تو هر دو خواجهتاشانیم
بندهٔ بارگاهِ سلطانیم
ما هر دو تَن دو بنده (غلام) از یک خدایگان هستیم (یعنی هر دو چاکرِ شاهیم)
من ز خدمت دمی نیاسودم
گاه و بیگاه در سفر بودم
من هرگز از خدمت و کار خود آرامش نگرفتم و در هر زمان در سفر بودم.
تو نه رنج آزمودهای نه حصار
نه بیابان و باد و گرد و غبار
تو محنتِ جنگ و محاصره را نچشیده و رنجِ سفر در صحرای بیآب و گیاه و آسیبِ خاک و طوفان را ندیدهای؛
قدمِ من به سعی پیشتر است
پس چرا عزّتِ تو بیشتر است؟
پای من در میدانِ کوشش از تو فراتر است، پس سبب چیست که تو از من گرامیتری؟
تو برِ بندگان مهرویی
با غلامانِ یاسمن بویی
در کنار تو زیبارویان هستند و همنشین غلامان خوش بو هستی
من فتاده به دستِ شاگردان
به سفر پایبند و سرگردان
اما من همیشه در دست سربازانن و همواره در سفر و سرگردان هستم
گفت: من سر بر آستان دارم
نه چو تو سر بر آسمان دارم
پرده پاسخ داد: من سرِ تسلیم بر درگاهِ پادشاه نهادهام نه چون تو به گردنکشی قد بر آسمان افراشتهام،
هر که بیهوده گردن افرازد
خویشتن را به گردن اندازد
هر کس به باطل و ناحق گردن کشد و فخر فروشد خود را به سر به خاکِ ذلّت افکنَد.